فرمود : برو به نزد او و أنس بگير با او و لطف و مدارا كن با او در مؤانست و اعانت او ، پس چون واقع شد انس فيما بين شما با وى بگو : مسألهاى به نظرم رسيده مىخواهم آن را از تو بپرسم ، پس بگو با او كه اگر بيايد به نزد تو متكلّم به قرآن و بگويد كه آيا جايز است كه حقّ تعالى اراده فرموده باشد از آن كلامى كه در قرآن است غير آن معنى كه تو گمان كردهاى ، و آن را معنى آن گرفتهاى ، او در جواب گويد : جايز است زيرا كه او مردى است كه فهم مىكند چيزى را كه شنيد ، پس به او بگو شايد كه خداوند اراده فرموده باشد در قرآن غير آن معنى كه تو براى آن نمودهاى ، و آن را مراد حقّ تعالى گرفتهاى ؟ فتكون واضعا لغير معانيه .
پس آن شاگرد رفت نزد كندى و ملاطفت كرد با او تا آن كه القا كرد بر او آن مسأله را كه حضرت به او تعليم فرموده بود .
كندى گفت كه : اين مسأله را اعاده كن بر من .
اعاده كرد ، فكرى كرد در آن يافت كه بر حسب لغت و نظر جايز است و محتمل است معنى ديگرى را .
گفت : قسم مىدهم تو را كه خبر دهى به من كه اين مسأله را كى تعليم تو كرده ؟
گفت : به قلبم عارض شد .
گفت : چنين نيست كه تو مىگويى زيرا كه اين كلامى نيست كه از مانند تو سرزند . و تو هنوز به آن مرتبه نرسيدهاى كه فهم چنين مطلبى كنى ، با من بگو از كجا گفتى آن را ؟
گفت : حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام مرا به آن امر فرمود .
كندى گفت : الآن حقيقت حال را بيان كردى . اين نحو مطالب بيرون نمىآيد مگر از اين بيت ، پس آتش طلبيد و آنچه در آن باب تأليف كرده بود سوزانيد ! . [ 1 ]
ششم
: علّامهء مجلسى رحمه اللّه روايت كرده از بعض مؤلّفات اصحاب ما از علىّ بن
هامش
[ 1 ] المناقب ، ج 4 ، ص 424 ؛ بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 311 .