يعنى : متوسّل شدم به امام حسن عسكرى عليه السّلام ، آن آقايى كه افكندند در ميان درندگان پس به سلامت او را از محلّ درندگان بيرون آوردى ، و ممتحن شد آن حضرت به دابّه سركش و حيوان چموش ، پس رام كردى براى او سوار شدن او را .
و در اين فقره اشاره شده به آنچه نقل شده كه مستعين باللّه خليفه ، استرى داشت چموش و سركش به حدّى كه احدى قدرت نداشت كه او را لگام كند يا زين بر پشت او گذارد يا او را سوار شود ، اتفاقا روزى حضرت به ديدن خليفه رفت ، خليفه به آن حضرت گفت : خواهش مىنمايم از شما كه اين استر را دهنه در دهانش كنيد ، و غرضش آن بود كه از اين كار يا استر رام شود يا آن كه چموشى كند و آن حضرت را بكشد ، پس حضرت برخاست و دست مبارك خود را بر كفل استر گذاشت ، آن حيوان عرق كرد به نحوى كه عرق از او جارى شد و در نهايت آرامى و تذلّل شد ، پس حضرت او را زين كرد و لجام بر دهنش زد و سوار گشت و قدرى در منزل او را راه برد . خليفه از اين كار تعجّب كرده استر را به آن حضرت بخشيد . [ 1 ]
پنجم
: ابن شهر آشوب از كتاب تبديل ابو القاسم كوفى نقل كرده كه اسحاق كندى - كه فيلسوف عراق بود در زمان خود - شروع كرد در تأليف كتابى در تناقض قرآن و مشغول كرد خود را به آن امر ، به حدّى كه از مردم كناره كرده و در منزل بود و پيوسته به اين كار اهتمام داشت ، تا آن كه يكى از شاگردان او خدمت حضرت امام حسن عليه السّلام رسيد . حضرت به او فرمود : آيا نيست در ميان شما يك مرد رشيدى كه برگرداند استاد شما كندى را از اين شغلى كه براى خود قرار داده ! ؟
آن تلميذ گفت : چگونه ما مىتوانيم اعتراض كنيم بر او در اين امر يا در غير اين امر . و شايسته نيست از ما نسبت به او اين كار .
حضرت فرمود : اگر من چيزى به تو القا كنم تو به او مىرسانى ؟
عرض كرد : آرى .
هامش
[ 1 ] الخرائج ، ج 1 ، ص 431 ؛ بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 265 ؛ الكافى ، ج 1 ، ص 507 .