موسى عليه السّلام مدفون گرديد . [ 1 ]
( مؤلّف گويد كه ) : در تاريخ قم است كه سيّد ابو الحسن مذكور اوّل كسى بود كه از سادات حسينى به قم آمد و چون وفات كرد او را به مقبرهء بابلان دفن كردند و قبّهء او به قبّهء فاطمه بنت موسى عليه السّلام بازرسيده است از آن جانب كه از شهر به آن در درآيند ( انتهى ) .
و بدان كه نيز قريب به همين حكايت نقل شده از علىّ بن عيسى وزير . و آن حكايت چنين است كه : علىّ بن عيسى گفت كه من احسان مىكردم به علويين و اجرا مىداشتم براى هر يك در سال در مدينهء طيّبه آن مقدار كه كفايت كند طعام و لباس او را و كفايت كند عيالش را ، و اين كار را در وقت آمدن ماه رمضان مىكردم تا سلخ او ، و از جملهء ايشان شيخى بود از اولاد موسى بن جعفر عليه السّلام و من مقرّر داشته بودم براى او در هر سال پنج هزار درهم . و چنين اتّفاق افتاد كه من روزى در زمستان عبور مىكردم ، پس ديدم او را كه مست افتاده وقىّ كرده و به گل آلوده شده و او در بدترين حالى بود در شارع عامّ ، پس در نفس خود گفتم : من مىدهم مثل اين فاسق را در سال پنج هزار درهم كه آن را صرف كند در معصيت خداوند ؟ هرآينه منع مىكنم مقرّرى امسال او را .
چون ماه مبارك داخل شد ، حاضر شد آن شيخ در نزد من و ايستاد بر در خانه ، چون رسيدم به او سلام كرد و مرسوم خود را مطالبه نمود . گفتم : نه ، اكرامى نيست براى تو ، مال خود را به تو نمىدهم كه صرف كنى در معصيت خداوند ، آيا نديدم تو را در زمستان كه مست بودى ؟ ! برگرد به منزلت و ديگر به نزد من ميا .
چون شب شد حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم كه مردم در نزدش مجتمع بودند ، پس پيش رفتم ، اعراض فرمود از من ، پس مرا دشوار آمد و مرا بد گذشت ، پس گفتم : يا رسول اللّه ! به من چنين مىكنى با كثرت احسان من به فرزندانت و نيكى من با ايشان و وفور انعام من بر ايشان ، پس مكافات كردى مرا كه
هامش
[ 1 ] بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 323 .