به در سراى احمد بن اسحاق اشعرى كه وكيل اوقاف بود به قم [ 1 ] و اذن دخول خواست ، احمد او را اذن نداد ، سيّد برگشت به منزل خود با حال غم و اندوه .
پس از اين قصّه احمد بن اسحاق متوجّه به حجّ شد همين كه به سرّ من راى رسيد اجازه خواست كه خدمت ابو محمّد حسن عسكرى عليه السّلام مشرّف شود ، حضرت او را اجازه نداد ، احمد بدين جهت گريهء طولانى كرد و تضرّع نمود تا حضرت اذنش داد .
پس چون خدمت آن حضرت رسيد عرض كرد : يا بن رسول اللّه ! براى چه مرا منع كردى از تشرّف به خدمت خود و حال آن كه من از شيعيان و مواليان توأم ؟ ! فرمود : به جهت اين كه تو برگردانيدى پسر عموى ما را از در منزل خود ، پس گريست احمد و قسم ياد كرد به خداوند تعالى كه او را منع نكرد از دخول در منزلش مگر به جهت آن كه توبه كند از شرب خمر .
فرمود : راست گفتى ، و لكن چارهاى نيست از احترام و اكرام ايشان بر هر حالى ، و آن كه حقير نشمارى ايشان را و اهانت نكنى به ايشان كه از خاسرين خواهى بود به جهت انتسابشان به ما .
پس چون احمد برگشت به قم ، اشراف مردم به ديدن او آمدند و حسين نيز با ايشان بود . چون احمد ، حسين را ديد برجست از جاى خود و استقبال كرد او را و اكرام نمود او را و نشانيد او را در صدر مجلس خود ، حسين اين كار را از احمد بعيد و بديع شمرد و سبب آن را از او پرسيد .
احمد براى او نقل كرد آنچه ما بين او و حضرت عسكرى عليه السّلام گذشته بود .
حسين چون آن را شنيد پشيمان شد از افعال قبيحهء خود و توبه كرد از آن و برگشت به منزل خود و ريخت هر چه خمر داشت بر زمين و شكست آلات آن را و گرديد از اتقياى با ورع و از صالحين اهل عبادت و پيوسته ملازمت مساجد داشت و معتكف در مساجد بود تا وفات كرد در نزديكى مزار حضرت فاطمه بنت
هامش
[ 1 ] دربارهء او نك : احمد بن اسحاق امين امامت از اين بنده .