سوار شد بر حمار و ايستاد . من گفتم به آن حضرت براى چه ايستادى اى سيّد من ؟
فرمود : تا بيايد جعفر .
گفتم : معتمد مرا امر كرده كه شما را از حبس رها كنم بدون جعفر .
فرمود : برگرد به نزد او و بگو ما هر دو با هم از يك خانه بيرون آمدهايم . پس من برگردم و او با من نباشد خود شما مىدانيد كه در اين چه خواهد بود ؟ ! پس آن مرد رفت و برگشت و گفت : مىگويد من جعفر را رها كردم براى تو و من حبس كرده بودم او را به سبب خيانت و تقصيرى كه وارد كرده بود بر خود و بر تو ، و به سبب آن حرفهايى كه از او سر زده . پس جعفر با آن حضرت رفت به خانهاش . [ 1 ]
سيّم
: از عيسى بن صبيح روايت است كه گفت : در اوقاتى كه مادر محبس بوديم حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام را نيز حبس كردند و آوردند آن حضرت را در مجلس ما ، و من به آن جناب عارف و شناسا بودم ، فرمود : تو شصت و پنج سال و چند ماه و روزى عمر كردهاى و بود با من كتاب دعايى كه تاريخ ولادت من در آن نوشته شده بود رجوع به آن كردم يافتم چنان بود كه آن حضرت خبر داد ، پس فرمود : فرزندى روزى تو شده ؟ گفتم : نه . گفت : خدايا ، روزى كن او را ولدى كه عضد و بازوى او باشد همانا خوب عضدى است ولد ، پس متمثّل شد به اين شعر :
من كان ذا ولد [ 2 ] يدرك ظلامته * انّ الذّليل الّذى ليست له عضد [ 3 ]
يعنى : هر كه صاحب ولد باشد داد خود را مىگيرد بدرستى كه ذليل آن كسى است كه عضد و بازو ندارد .
من گفتم : تو فرزند دارى ؟
فرمود : آرى به خدا قسم ، زود است كه خداوند تعالى پسرى به من كرامت
هامش
[ 1 ] بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 314 .
[ 2 ] در منبع « عضد » .
[ 3 ] از اشعار عمرو بن حبيب ثقفى است . نك : عيون الاخبار ، ج 3 ، ص 5 ؛ عقد الفريد ، ج 2 ، ص 246 .