آن كه آن بليّه از آن جناب گذشت و حمد خدا به جا آورد . [ 1 ]
هفتم
: ابن بابويه و ديگران روايت كردهاند از صفر بن ابى دلف كه چون حضرت امام علىّ نقى عليه السّلام را به سرّ من راى آوردند به خدمت آن حضرت رفتم كه خبرى از آن جناب بگيرم و آن حضرت را نزد زرّاقى حاجب متوكّل محبوس كرده بودند ، چون نزد او رفتم ، گفت : به چه كار آمدهاى ؟
گفتم : به ديدن شما آمدهام ، ساعتى نشستم چون مجلس خلوت شد گفت : گويا آمدهاى كه خبرى از صاحب و امام خود بگيرى ؟ من ترسيدم و گفتم : صاحب من خليفه است .
گفت : ساكت شو كه مولاى تو بر حقّ است و من نيز اعتقاد تو را دارم و او را امام مىدانم ، پس گفت : آيا مىخواهى نزد او به روى ؟
گفتم : بلى .
گفت : ساعتى صبر كن كه صاحب البريد بيرون رود ، و چون بيرون رفت كسى را با من همراه كرد و گفت : ببر او را به نزد علوى كه محبوس است ، او را نزد او بگذار و برگرد . چون به خدمت آن جناب رفتم ديدم بر روى حصيرى نشسته است و در برابرش قبرى كندهاند ، پس سلام كردم و در خدمت آن جناب نشستم ، حضرت فرمود كه : براى چه آمدهاى ؟
گفتم : آمدهام از احوال شما خبرى گيرم ، چون نظر من بر قبر افتاد گريان شدم .
حضرت فرمود كه : گريان مباش كه در اين وقت از ايشان آسيبى به من نمىرسد .
گفتم : الحمد للّه . پس از معنى حديث لا تعادوا الأيام فتعاديكم پرسيد ، حضرت جواب داد ، آنگاه فرمود : وداع كن و بيرون رو كه ايمن نيستم بر تو و مىترسم اذيّتى
هامش
[ 1 ] الخرائج ، ج 1 ، ص 417 ؛ بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 196 به نقل از الخرائج ؛ إثبات الهداة ، ج 6 ، ص 251 ؛ مدينة المعاجز ، ص 550 ؛ حلية الابرار ، ج 2 ، ص 465 .