متوكّل از شنيدن اين اشعار گريست به اندازهاى كه اشك چشمش ريشش را تر كرد و حاضرين نيز گريستند . [ 1 ]
و به روايت كنز الفوائد كراجكى ، متوكّل جام شراب را بر زمين زد و عيشش منغّص شد . [ 2 ]
و به روايت اوّل پرسيد از آن حضرت كه قرض دارى ؟
فرمود : بلى چهار هزار دينار ، پس چهار هزار دينار به آن حضرت بخشيد و او را مكرّما به خانهاش ردّ كرد .
ششم
: قطب راوندى روايت كرده است از فضل بن احمد كاتب ، از پدرش احمد بن اسرائيل ، كاتب معتزّ باللّه بن متوكّل كه گفت : روزى من با معتزّ به مجلس متوكّل رفتم و او بر كرسى نشسته بود و فتح بن خاقان نزد او ايستاده بود ، پس معتزّ سلام كرد و ايستاد ، من در عقب او ايستادم . و قاعده چنان بود كه هرگاه معتزّ داخل مىشد او را مرحبا مىگفت و تكليف نشستن مىكرد . در اين روز از غايت غضب و تغييرى كه در حال او بود متوجّه معتزّ نشد و با فتح بن خاقان سخن مىگفت ، و هر ساعت صورتش متغيّر مىگرديد و شعلهء غضبش افروختهتر مىشد ، و با فتح بن خاقان مىگفت : آن كه تو در حقّ او سخن مىگويى چنين و چنان كرده است ، و فتح آتش خشم او را فرو مىنشانيد و مىگفت : اينها بر او افتراء است و او از اينها برى است ، فايده نمىكرد و خشم او زياده مىشد و مىگفت : به خدا سوگند كه اين مرايى را مىكشم كه دعوى دروغ مىكند و رخنه در دولت من مىافكند . پس گفت :
بياور چهار نفر از غلامان خزر جلف را كه چيزى نمىفهمند . ايشان را حاضر كرد ، چون حاضر شدند به هر يك از ايشان شمشيرى داد و ايشان را امر كرد كه چون
هامش
[ 1 ] مروج الذهب ، ج 4 ، ص 11 ؛ مرآة الجنان ، ج 2 ، ص 159 ؛ دائرة المعارف القرن العشرين ، ج 6 ، ص 437 ؛ قادتنا ، ج 7 ، ص 61 .
[ 2 ] نك : بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 212 .