تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1880

مساهمون:

ص١٨٨٠
حضرت امام علىّ نقى عليه السّلام حاضر شود او را به قتل در آورند و گفت به خدا سوگند كه بعد از كشتن ، جسد او را هم خواهم سوخت . بعد از ساعتى ديدم كه حجّاب متوكّل آمدند و گفتند : آمد ، ناگاه ديدم كه حضرت داخل شد و لب‌هاى مباركش حركت مىكرد و دعايى مىخواند و اثر اضطراب و خوف به هيچ وجه در آن حضرت نبود ، چون نظر متوكّل بر آن حضرت افتاد خود را از تخت به زير افكند و به استقبال حضرت شتافت و او را در بر گرفت و دست‌هاى مباركش را و ميان دو ديده‌اش را بوسيد و شمشير در دستش بود گفت : اى آقاى من ! اى فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، اى بهترين خلق ، اى پسر عمّ من و مولاى من ، اى ابو الحسن ، و حضرت مىفرمود : اعيذك باللّه يا امير المؤمنين عفو كن مرا از گفتن اين كلمات . متوكّل گفت : براى چه تصديع كشيده‌اى و آمده‌اى در چنين وقتى ؟ حضرت فرمود كه : پيك تو آمد در اين وقت و گفت متوكّل تو را طلبيده . متوكّل گفت : دروغ گفته است آن ولد الزّنا . گفت : برگرد اى سيّد من به همان جا كه آمدى ، پس گفت : اى فتح بن خاقان ! اى عبد اللّه ! اى معتزّ ! مشايعت كنيد آقاى خودتان و آقاى من را . پس چون نظر آن غلامان خزر بر آن حضرت افتاد نزد آن حضرت بر زمين افتادند و سجده به جهت تعظيم آن حضرت نمودند . چون حضرت بيرون رفت ، متوكّل غلامان را طلبيد و ترجمان را گفت كه از ايشان سؤال كن كه به چه سبب امر مرا نسبت به او بجا نياورديد ؟ ايشان گفتند : از مهابت آن حضرت بىاختيار شديم ، چون پيدا شد در دور او زياده از صد شمشير برهنه ديديم و آن شمشير داران را نمىتوانستيم ديد و مشاهدهء اين حالت مانع شد ما را از آن كه امر تو را به عمل آوريم و دل ما پر از بيم و خوف شد . پس متوكّل رو به فتح آورد و گفت : اين امام تو است و خنديد ، فتح شاد شد به