جعفر بن قاسم هاشمى بصرى قايل به وقف بود و من با او بودم در سرّ من رأى ، ناگاه ابو الحسن امام على نقى عليه السّلام او را ديد در يكى از راهها ، فرمود با او تا كى در خوابى ؟ ! آيا نرسيد وقت آن كه بيدار شوى از خواب خود ؟ جعفر گفت : شنيدى آنچه را كه محمّد بن على عليه السّلام با من گفت ؟ قد و اللّه قدح فى قلبى شيئا . پس بعد از چند روزى از براى يكى از اولاد خليفه وليمه ساختند و ما را به آن وليمه دعوت كردند ، و حضرت امام علىّ نقى عليه السّلام را نيز با ما دعوت كردند ، پس چون آن حضرت وارد شد مردم سكوت كردند به جهت احترام آن حضرت و جوانى در آن مجلس بود كه احترام نكرد آن حضرت را و شروع كرد به تكلّم كردن و خنده نمودن .
حضرت رو كرد به او و فرمود : اى فلان ! دهان را به خنده پر مىكنى و غافلى از ذكر خدا و حال آن كه تو بعد از سه روز از اهل قبورى ؟ ! راوى گفت : ما گفتيم اين دليل ما خواهد بود ، نظر كنيم ببينيم چه مىشود . آن جوان بعد از شنيدن اين كلام از آن حضرت سكوت كرد و از خنده و كلام دهن ببست و ما طعام خورديم و بيرون آمديم . روز بعد كه شد آن جوان عليل شد و در روز سيّم اوّل صبح وفات كرد و در آخر روز به خاك رفت .
و نيز حديث كرد سعيد گفت : جمع شديم در وليمهء يكى از اهل سرّ من رأى و حضرت ابو الحسن علىّ بن محمّد نيز تشريف داشت ، پس شروع كرد مردى به بازى كردن و مزاح نمودن و ملاحظهء جلالت و احترام آن حضرت را ننمود ، پس حضرت رو كرد به جعفر و فرمود : همانا اين مرد از اين طعام نخواهد خورد و به اين زودى خبرى به او مىرسد كه عيش او را منغّص خواهد كرد ، پس خوان طعام آوردند ، جعفر گفت : ديگر بعد از اين خبرى نخواهد بود باطل شد قول علىّ بن محمّد عليه السّلام ، به خدا قسم كه اين مرد شست دست خود را براى طعام خوردن و رفت به سوى طعام . در همين حال ناگاه غلامش گريه كنان از در منزل وارد شد و گفت :
برسان خود را به مادرت كه از بالاى بام خانه افتاد و در حال مرگ است ، جعفر چون اين مشاهده كرد گفت : و اللّه ديگر قايل به وقف نخواهم بود و خود را از واقفية قطع
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1860
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٨٦٠