تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1859

مساهمون:

ص١٨٥٩
گفتم : بلى ، فرمود : فرود آى ، فرود آمدم ، پس نشانيد مرا در دهليز و خود داخل خانه شد ، من در دل خود گفتم : اين هم دليلى ديگر بود از كجا اين خادم اسم مرا دانست و حال آن كه در اين بلد نيست كسى كه مرا بشناسد و من هرگز داخل اين بلد نشده‌ام . پس خادم بيرون آمد و گفت : صد اشرفى كه در كاغذ كرده‌اى و در كيسه گذاشته‌اى بيار ، من آن پول را به او دادم و گفتم : اين سه . [ 1 ] پس برگشت آن خادم و گفت : داخل شو ، پس واردم شدم بر آن حضرت در حالى كه تنها در مجلس خود نشسته بود ، فرمود : اى يوسف ! آيا نرسيد وقت و هنگام هدايت تو ؟ گفتم : اى مولاى من ! ظاهر شد براى من از برهان آن قدرى كه در آن كفايت است . فرمود : هيهات ، تو اسلام نخواهى آورد لكن اسلام مىآورد پسر تو فلان و او از شيعهء ما است ، اى يوسف ! همانا گروهى گمان كرده‌اند كه ولايت و دوستى ما نفع نمىبخشد امثال شما را ، دروغ گفتند ، و اللّه همانا نفع مىبخشد امثال تو را ، برو به سوى آنچه كه براى آن آمده‌اى پس بدرستى كه خواهى ديد آنچه را كه دوست مىدارى . يوسف گفت : پس رفتم به سوى متوكّل و رسيدم به آنچه اراده داشتم پس برگشتم . هبة اللّه راوى گفت : من ملاقات كردم پسر او را بعد از موت پدرش و به خدا قسم كه او مسلمان و شيعه خوبى بود ، پس مرا خبر داد كه پدرش بر حال نصرانيّت مرد و او اسلام آورد و بعد از مردن پدرش مىگفت كه من بشارت مولاى خود مىباشم . [ 2 ]

يازدهم

: شيخ طبرسى از ابو الحسين سعيد بن سهل بصرى روايت كرده كه گفت :
هامش
[ 1 ] يعنى اين دليل سوّم ( مصحّح قبلى ) . [ 2 ] الخرائج ، ج 1 ، ص 396 ؛ بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 144 ؛ إثبات الهداة ، ج 6 ، ص 240 ؛ مدينة المعاجز ، 547 .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1859 | الشيخ عباس القمي