كردم و به امامت آن حضرت اعتقاد نمودم . [ 1 ]
دوازدهم
: ابن شهر آشوب روايت كرده كه : مردى خدمت حضرت هادى عليه السّلام رسيد در حالى كه ترسان بود و مىلرزيد و عرض كرد كه : پسر مرا به جهت محبّت شما گرفتهاند و امشب او را از فلان موضع مىافكنند و در زير آن محلّ او را دفن مىكنند .
حضرت فرمود : چه مىخواهى ؟
عرض كرد : آن چيزى كه پدر و مادر مىخواهد . ( يعنى سلامتى فرزند خود را طالبم ) .
فرمود : باكى نيست بر او برو بدرستى كه پسرت فردا مىآيد نزد تو . چون صبح شد پسرش آمد نزد او گفت : اى پسر جان من ! قصّهات چيست ؟
گفت : چون قبر مرا كندند و دستهاى مرا بستند ده نفر پاكيزه و خوش بو آمدند نزد من و از سبب گريهء من پرسيدند ، من گفتم : سبب گريهء خود را .
گفتند : اگر طالب مطلوب شود ( يعنى آن كسى كه مىخواهد تو را بيفكند و هلاك كند او افكنده شود ) تو تجرّد اختيار مىكنى و از شهر بيرون مىروى و ملازمت تربت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را اختيار مىكنى ؟
گفتم : آرى ، پس گرفتند حاجب را و افكندند او را از بلندى كوه و نشنيد احدى جزع او را و نديدند مردم آن ده نفر را و آوردند مرا نزد تو و اينك منتظرند بيرون آمدن مرا به سوى ايشان . پس وداع كرد با پدرش و رفت ، پس آمد پدرش به نزد امام عليه السّلام و خبر داد آن حضرت را به حال پسرش و مردم سفله مىرفتند و با هم مىگفتند كه فلان جوان را افكندند و چنان و چنان كردند و امام عليه السّلام تبسّم مىكرد و مىفرمود : ايشان نمىدانند آنچه را كه ما مىدانيم . [ 2 ]
هامش
[ 1 ] اعلام الورى ، ص 346 و 347 ؛ بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 181 ، ح 57 .
[ 2 ] المناقب ، ج 4 ، ص 416 .