تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1858

مساهمون:

ص١٨٥٨
ربيعه كاتبى بود نصرانى از اهل كفرتوثا ، نام او يوسف بن يعقوب بود و ما بين او و پدرم صداقت و دوستى بود ، پس وقتى وارد شد بر پدرم ، پدرم از او پرسيد كه براى چه در اين وقت آمدى ؟ گفت : مرا متوكّل طلبيده و نمىدانم مرا براى چه خواسته الّا آن كه من سلامتى خود را از خدا خريدم به صد اشرفى و آن پول را بر خود برداشته‌ام كه به حضرت علىّ بن محمّد بن رضا عليه السّلام بدهم ، پدرم با وى گفت كه موفّق شدى در اين قصدى كه كردى . پس آن نصرانى بيرون رفت به سوى متوكّل و بعد از چند روز كمى برگشت به سوى ما خوش‌حال و شادان ، پدرم با وى گفت كه خبر خود را براى ما نقل كن . گفت : رفتم به سرّ من رأى و من هرگز به سرّ من رأى نرفته بودم و در خانه‌اى فرود آمدم و با خود گفتم خوب است كه اين صد اشرفى را برسانم به ابن الرّضا عليه السّلام پيش از رفتن خود به نزد متوكّل و پيش از آن كه كسى بشناسد مرا و بفهمد آمدن مرا و معلوم شد مرا كه متوكّل منع كرده ابن الرّضا عليه السّلام را از سوار شدن و ملازم خانه مىباشد . پس با خود گفتم : چه كنم ؟ من مردى هستم نصرانى اگر سؤال كنم از خانهء ابن الرّضا عليه السّلام ايمن نيستم از آن كه اين خبر زودتر به متوكّل برسد و اين باعث شود زيادتى آنچه را كه من از آن مىترسيدم ، پس فكر كردم ساعتى در امر آن ، پس در دلم افتاد كه سوار شوم خر خود را و بگردم در بلد و بگذارم خر را به حال خود هركجا خواهد برود شايد در بين مطّلع شوم بر خانهء آن حضرت بدون آن كه از احدى سؤال كنم ، پس پول‌ها را در كاغذى كردم و در كيسهء خود گذاشتم و سوار خر خود شدم پس آن حيوان به ميل خود مىرفت تا آن كه از كوچه و بازار گذشت تا رسيد به در خانه‌اى ايستاد ، پس كوشش كردم كه برود از جاى خود حركت نكرد . گفتم به غلام خود كه بپرس اين خانهء كيست ، گفتند : اين خانهء ابن الرّضا است ، گفتم : اللّه اكبر ، به خدا قسم اين دليلى است كافى ، ناگاه خادم سياهى بيرون آمد از خانه و گفت : تويى يوسف پسر يعقوب ؟
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1858 | الشيخ عباس القمي