مىگويد شيران او را نمىخورند .
متوكّل با آن زن گفت : چه مىگويى ؟
گفت : مىخواهد مرا به اين سبب بكشد .
حضرت فرمود : اينجا جماعتى از اولاد فاطمه مىباشند هر كدام را كه خواهى بفرست تا اين مطلب معلوم تو شود .
راوى گفت : صورتهاى جميع در اين وقت تغيير يافت ، بعضى گفتند : چرا حواله بر ديگرى مىكند و خودش نمىرود .
متوكّل گفت : يا ابا الحسن ! چرا خود به نزد آنها نمىروى ؟
فرمود : ميل تو است اگر خواهى من به نزد سباع مىروم .
متوكّل اين مطلب را غنيمت دانست ، گفت : خود شما نزد سباع برويد . پس نردبانى نهادند و حضرت داخل شد در مكان سباع و در آنجا نشست ، شيران خدمت آن حضرت آمدند و از روى خضوع سر خود را در جلو آن حضرت بر زمين مىنهادند . آن حضرت دست بر سر ايشان مىماليد و امر كرد كه كنار روند ، تمام به كنارى رفتند و اطاعت آن جناب را مىنمودند .
وزير متوكّل گفت : اين كار از روى صواب نيست ، آن جناب را زود بطلب تا مردم اين مطلب را از او مشاهده نكنند ، پس آن جناب را طلبيدند ، همين كه آن حضرت پا بر نردبان نهاد شيران دور آن حضرت جمع شدند و خود را بر جامهء آن حضرت مىماليدند ، حضرت اشاره كرد كه برگردند ، برگشتند ، پس حضرت بالا آمد و فرمود : هر كس گمان مىكند كه اولاد فاطمه است پس در اين مجلس بنشيند ، اين وقت آن زن گفت كه ادّعاى باطل كردم و من دختر فلان مردم و فقيرى مرا باعث شد كه اين خدعه كنم .
متوكّل گفت او را بيفكنيد نزد شيران تا او را بدرند ، مادر متوكّل شفاعت او را
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1854
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٨٥٤