استغنائك به .
گفته شده كه ديوجانس كلبى - كه يكى از اساطين حكماى يونان بود - ، مردى متقشّف و زاهد بود و چيزى اندوخته نكرده بود و مأوايى براى خود درست ننموده بود ، وقتى اسكندر او را به مجلس خود دعوت نمود ، آن حكيم با رسول اسكندر فرمود كه بگو به اسكندر آن چيز كه تو را منع كرده از آمدن به نزد من همان چيز مرا بازداشته از آمدن به نزد تو ، آنچه تو را منع كرده سلطنت تو است ، و آنچه مرا بازداشته قناعت من است . [ 1 ]
و لقد اجاد من قال :
وجدت القناعة اصل الغنى [ 2 ] * و صرت بأذيالها ممتسك
فلا ذا يرانى على بابه * و لا ذا يرانى به منهمك
و عشت غنيّا بلا درهم * أمرّ على النّاس شبه الملك
و لمولانا ابى الحسن الرّضا عليه السّلام :
لبست بالعفّة ثوب الغنى * و صرت أمسى شامخ الرّأس
لست الى النّسناس مستأنسا * لكنّنى آنس بالنّاس
اذا رأيت التّيه من ذى الغنى * تهت على التّائه بالياس
ما إن تفاخرت على معدم * و لا تضعضعت لا فلاس
سيّم
: ابن شهر آشوب و قطب راوندى از ابو هاشم جعفرى روايت كردهاند كه گفت : خدمت حضرت امام علىّ نقى عليه السّلام شرفياب شدم پس با من به زبان هندى تكلّم كرد من نتوانستم درست جواب دهم و در نزد آن حضرت ركوهاى بود مملوّ از
هامش
[ 1 ] سفينة البحار ، ج 2 ، ص 451 .كيميايى كنم تو را تعليم * كه در اكسير و در صناعت نيست
رو قناعت گزين كه عالم * كيميايى به از قناعت نيست[ 2 ] در المستطرف ، چاپ شريف رضى قم ، ج 1 ، ص 161 : و انّ القناعة كنز الغنى .