فصل سوم : در دلايل و معجزات حضرت امام علىّ النّقى عليه السّلام است
اكتفا مىكنيم به ذكر چند خبر :
اوّل
: در امالى ابن الشّيخ از منصورى و كافور خادم مروى است كه : در سرّ من رأى حضرت هادى عليه السّلام همسايهاى داشت كه او را يونس نقّاش مىگفتند و بيشتر اوقات خدمت آن حضرت مىرسيد و آن جناب را خدمت مىنمود . يك روز وارد شد خدمت آن جناب در حالتى كه مىلرزيد و عرض كرد : اى سيّد من ! وصيّت مىكنم كه با اهل بيت من خوب رفتار كنى .
حضرت فرمود : مگر چه خبر است ؟ و تبسّم مىكرد .
عرض كرد كه : موسى بن بغا يك نگينى به من داد كه آن را نقش كنم و آن نگين از خوبى قيمت نداشت ، من چون خواستم آن نگين را نقش كنم شكست و دو قسمت شد و روز وعده فردا است و موسى بن بغا مرا هزار تازيانه مىزند يا خواهد كشت .
حضرت فرمود : اينك برو به منزل خود تا فردا شود ، همانا چيزى نخواهى ديد مگر خوبى ، روز ديگر صبحگاهى خدمت آن حضرت رسيد ، عرض كرد : پيك موسى به جهت نگين آمده است .
فرمود : برو نزد او نخواهى ديد جز خير و خوبى . آن مرد ديگر باره گفت كه الحال من نزد او روم چه بگويم ؟
حضرت فرمود : تو برو نزد او و گوش كن چه با تو مىگويد ، همانا جز خوبى چيز