كه مهمّ او كفايت شد .
مأمون گفت : سبب آن عداوت ، پدران شما بودند ، اگر ايشان خلافت ايشان را غصب نمىكردند عداوتى در ميان ما و ايشان نبود ، و ايشان سزاوارترند به امامت و خلافت از ما .
ايشان گفتند : اين كودكى است خردسال و هنوز اكتساب علم و كمال ننموده است ، اگر صبر كنى كه او كامل شود بعد از آن به او مزاوجت نمايى انسب خواهد بود .
مأمون گفت : شما ايشان را نمىشناسيد ، علم ايشان از جانب حقّ تعالى است و موقوف بر كسب و تحصيل نيست ، و صغير و كبير ايشان از ديگران افضلند و اگر خواهيد شما را معلوم شود علماى زمان را جمع كنيد و با او مباحثه نماييد .
ايشان يحيى [ 1 ] بن اكثم را كه اعلم علماى ايشان بود و در آن وقت قاضى بغداد بود اختيار كردند و مأمون ، مجلسى عظيم ترتيب داد [ 2 ] و يحيى بن اكثم و ساير علما و اشراف را جمع كردند پس مأمون امر كرد كه صدر مجلس را براى آن حضرت فرش كردند دو متّكا براى آن حضرت نهادند .
شيخ مفيد فرموده : پس حضرت جواد عليه السّلام تشريف آورد در حالى كه هفت سال و چند ماه از سنّ شريفش گذشته بود و در موضع خود بين المسورتين نشست ، و يحيى بن اكثم مقابل آن حضرت نشست و مردم هم هر كدام در مرتبهء خود نشستند و جاى مأمون را پهلوى حضرت جواد عليه السّلام قرار دادند .
پس يحيى خواست به جهت امتحان آن حضرت مسأله سؤال كند اوّل رو كرد به مأمون و گفت : يا امير المؤمنين ! رخصت مىدهى از ابو جعفر مسأله سؤال كنم ؟
مأمون گفت : از خود آن جناب دستور بطلب .
يحيى از آن حضرت اذن طلبيد ، حضرت فرمود : مأذونى بپرس اگر خواهى .
هامش
[ 1 ] قاضى القضات فاسد دربار مأمون .
[ 2 ] نك : جلاء العيون ، ص 962 - 964 .