تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1759

مساهمون:

ص١٧٥٩
و چون مأمون را ، بعد از شهادت حضرت امام رضا عليه السّلام مردم بر زبان داشتند و او را هدف طعن و ملامت مىساختند ، مىخواست كه به ظاهر خود را از آن جرم و خطا بيرون آورد . چون از سفر خراسان به بغداد آمد ، نامه‌اى به خدمت امام محمّد تقى عليه السّلام نوشت ، به اعزاز و اكرام تمام آن جناب را طلبيد . چون آن حضرت به بغداد تشريف آورد پيش از آن كه مأمون آن جناب را ملاقات كند روزى به قصد شكار سوار شد ، در اثناى راه به جمعى از كودكان رسيد كه در ميان راه ايستاده بودند و حضرت جواد عليه السّلام نيز در آنجا ايستاده بود ، چون كودكان كوكبهء مأمون را مشاهده كردند پراكنده شدند ، مگر آن حضرت كه از جاى خود حركت نفرمود و با نهايت تمكين و وقار در مكان خود قرار داشت تا آن كه مأمون به نزديك آن حضرت رسيد و از مشاهدهء انوار امامت و جلالت و ملاحظهء آثار متانت و مهابت آن حضرت متعجّب گرديده عنان كشيد ، و پرسيد كه : اى كودك ! چرا مانند كودكان ديگر از سر راه دور نشدى و از جاى خود حركت ننمودى ؟ حضرت فرمود كه : اى خليفه ! راه تنگ نبود كه بر تو گشاده گردانم ، و جرمى و خطايى نداشتم كه از تو بگريزم ، و گمان ندارم كه بىجرم تو كسى را در معرض عقوبت درآورى . از استماع اين سخنان تعجّب مأمون زياد گرديد و از مشاهدهء حسن و جمال او دل از دست داد پس پرسيد كه : اى كودك ! چه نام دارى ؟ فرمود : محمّد نام دارم . گفت : پسر كيستى ؟ فرمود : پسر علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام . مأمون چون نسب شريفش را شنيد تعجّبش زايل گرديد و از استماع نام آن امام مظلوم كه او را شهيد كرده بود منفعل گرديد و صلوات و زحمت بر آن حضرت فرستاد و روانه شد .