چون به صحرا رسيد نظرش بر درّاجى افتاد بازى از پى او رها كرد آن باز مدّتى ناپيدا شد ، چون از هوا برگشت ماهى كوچكى در منقار داشت كه هنوز بقيّهء حياتى در آن بود ، مأمون از مشاهدهء آن حال در شگفت شد و آن ماهى را در كف گرفت و معاودت نمود ، چون به همان موضع رسيد كه در هنگام رفتن ، حضرت جواد عليه السّلام را ملاقات كرده بود بازديد كه كودكان پراكنده شدند و حضرت از جاى خود حركت نفرمود .
مأمون گفت : اى محمّد ! اين چيست كه در دست دارم ؟
حضرت به الهام ملك علّام فرمود كه : حقّ تعالى دريايى چند خلق كرده است كه ابر از آن درياها بلند مىشود و ماهيان ريزه با ابر بالا مىروند ، و بازهاى پادشاهان آن را شكار مىكنند و پادشاهان آن را در كف مىگيرند و سلالهء نبوّت را به آن امتحان مىكنند . [ 1 ]
مأمون از مشاهدهء اين معجزه تعجّبش افزون شد و گفت : حقّا كه تويى فرزند امام رضا عليه السّلام و از فرزند آن بزرگوار اين عجايب و اسرار بعيد نيست .
پس آن حضرت را طلبيد و اعزاز و اكرام بسيار نمود و اراده كرد كه « امّ الفضل » دختر خود را به آن حضرت تزويج نمايد . [ 2 ]
از استماع اين قضيه بنى عبّاس به فغان آمدند و نزد مأمون جمعيّت كردند و گفتند : خلعت خلافت كه اكنون بر قامت بنى عبّاس درست آمده ، و اين شرف و كرامت در ايشان قرار گرفت چرا مىخواهى كه از ميان ايشان به در برى ، و بر اولاد على بن ابى طالب قرار دهى با آن عداوت قديم كه در ميان سلسلهء ما و ايشان بوده است ؟ و آنچه در حقّ امام رضا عليه السّلام كردى خاطرهاى ما هميشه از آن نگران بود تا آن
هامش
[ 1 ] بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 56 .
[ 2 ] اين ماجرا با كمى اختلاف در منابع فراوانى آمده است از باب نمونه نك : مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4 ، 389 - 388 ؛ بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 56 و 92 ؛ اخبار الدول ، ص 116 ؛ الاتحاف بحب الاشراف ، ص 170 - 168 ؛ ينابيع المودة ، ص 365 ؛ الصواعق المحرقة ، ص 204 ؛ نور الابصار ، ص 161 .