دعبل گفت : يا بن رسول اللّه ! اين قبرى كه فرموديد به طوس است قبر كيست ؟
فرمود : قبر من است ، و ايّام و ليالى منقضى نمىشود تا آن كه مىگردد طوس محل آمد و رفت شيعه و زوّار من ، آگاه باش هر كه زيارت كند مرا در غربت من به طوس ، خواهد بود با من در درجهء من روز قيامت آمرزيده باشد .
پس چون دعبل از خواندن قصيده فارغ شد حضرت فرمود به او كه جايى مرو ، و برخاست و داخل خانه شد و بعد از ساعتى خادمى بيرون آمد و صد دينار رضويه آورد براى دعبل و گفت : مولايم فرمود كه اين را در نفقهء خود قرار بده .
دعبل گفت : به خدا قسم كه من براى اين نيامدهام و من اين قصيده را براى طمع چيزى نگفتهام و آن صرّه پول را ردّ كرد و جامهاى از جامههاى حضرت خواست كه به آن تبرّك جويد و تشرّف پيدا كند ، پس حضرت جبّهء خزى با صرّه براى او فرستاد و به خادم فرمود به او بگو كه بگير اين صرّه را كه محتاج خواهى شد به آن و برنگردان آن را .
پس دعبل صرّه و جبّه را گرفت و با قافله از مرو بيرون آمد . چون رسيد به ميان قوهان [ 1 ] دزدان بر ايشان ريختند و اهل قافله را گرفتند و كتفهاى آنها را بستند و از جملهء ايشان بود دعبل ، پس دزدان مالك شدند و اموال قافله را ما بين خودشان قسمت كردند يكى از دزدان اين شعر را از قصيدهء دعبل به مناسبت در اين مقام خواند :
أرى فيئهم فى غير هم متقسّما * و ايديهم من فيئهم صفرات
دعبل شنيد ، گفت : اين شعر از كيست ؟
گفت : از مردى از خزاعه كه نام او دعبل است .
دعبل گفت : منم دعبل كه قصيدهاش را گفتهام ، پس آن مرد رفت نزد رئيسشان و او بالاى تلّى نماز مىخواند و شيعه بود ، پس او را خبر داد به قصّهء دعبل . رئيس دزدان آمد نزد دعبل و گفت : دعبل تويى ؟
هامش
[ 1 ] قوهان شهرستانى است ما بين هرات و نيشابور . ( م )