تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1730

مساهمون:

ص١٧٣٠
حضرت امام نموده به آن شخص گفتم كه اى مخدوم ! اين قصيده از كيست ؟ گفت : تو را با اين چه كار است ؟ گفتم : اين پرسش من سببى دارد كه تو را از آن خبر خواهم كرد . گفت : اين قصيده را شهرت او نسبت به صاحبش بيش از آن است كه مخفى ماند . گفتم : او كيست ؟ گفت : دعبل بن على شاعر آل محمّد عليهم السّلام جزاه اللّه خيرا . پس گفتم : و اللّه دعبل منم و اين قصيده از من است . آن شخص از جاى در آمده گفت : اين چه سخن دور از كار است كه مىگويى ؟ گفتم : از اهل قافله تحقيق نماييد . پس بفرستاد و جمعى از اهل قافله را حاضر ساخت و از حال من سؤال نمود ، همگى گفتند كه اين دعبل بن على الخزاعى است چون مرا به يقين دانست كه دعبلم ، گفت : جميع مال اهل قافله را به جهت خاطر تو بخشيدم . آنگاه منادى ندا كرد در ميان اصحاب خود تا جميع اموال ما را دادند و ما را بدرقه شده به محل امن رسانيدند و سرّ آنچه حضرت امام عليه السّلام از آن خبر داده بود به ظهور رسيد و جميع اهل قافله به بركت جامه و منشفهء آن حضرت مأمون ماندند . [ 1 ] و در كتاب عيون اخبار الرّضا عليه السّلام مذكور است كه چون دعبل از اين ورطه خلاصى يافت و به شهر قم رسيد ، شيعهء قم به نزد او آمدند و از او التماس خواندن قصيدهء مذكور نمودند ، دعبل ايشان را همراه خود به مسجد جامع برد و بر منبر رفت و قصيده را بر ايشان خواند و اهل قم مال و خلعت بسيار بر او نثار كردند ، آنگاه چون خبر جبّهء مبارك آن حضرت كه به دعبل داده بود به گوش اهل قم رسيد از او التماس نمودند كه آن را به هزار دينار به ايشان بفروشد ، دعبل از آن امتناع نمود . و ديگر باره التماس نمودند كه پاره‌اى از آن را به ايشان به هزار دينار بفروشد ،
هامش
[ 1 ] كشف الغمه ، ج 3 ، ص 55 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 242 به نقل از آن ؛ مجالس ، ج 2 ، ص 517 .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1730 | الشيخ عباس القمي