تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1676

مساهمون:

ص١٦٧٦
مأمون گفت : البتّه لازم است كه اين را قبول كنى . حضرت فرمود : من به رضاى خود هرگز قبول نخواهم نمود . و تا مدّت دو ماه اين سخن در ميان بود چندان كه او مبالغه كرد ، حضرت چون غرض او را مىدانست ، امتناع مىفرمود . چون مأمون از قبول خلافت آن حضرت مأيوس گرديد گفت : هرگاه كه خلافت را قبول نمىكنى پس ولايت عهد مرا قبول كن كه بعد از من خلافت با تو باشد . حضرت فرمود كه : پدران بزرگواران من مرا خبر دادند از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه من پيش از تو از دنيا بيرون خواهم رفت و مرا به زهر ستم شهيد خواهند كرد و بر من ملائكه آسمان و ملائكه زمين خواهند گريست و در زمين غربت در پهلوى هارون الرّشيد مدفون خواهم شد . مأمون از استماع اين سخن گريان شد و گفت : تا من زنده‌ام كى مىتواند تو را به قتل رساند يا بدى نسبت به تو انديشه نمايد ؟ حضرت فرمود : اگر خواهم مىتوان گفت كى مرا شهيد خواهد كرد . مأمون گفت : غرض تو از اين سخنان آن است كه ولايت عهد مرا قبول نكنى تا مردم بگويند كه تو ترك دنيا كرده‌اى . حضرت فرمود : به خدا سوگند از روزى كه پروردگار من مرا خلق كرده است تا به حال دروغ نگفته‌ام و ترك دنيا براى دنيا نكرده‌ام و غرض تو را مىدانم . گفت : غرض من چيست ؟ فرمود : غرض تو آن است كه مردم بگويند كه علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام ترك دنيا نكرده بود ، بلكه دنيا ترك او كرده بود اكنون كه دنيا او را ميسّر شد براى طمع خلافت ولايت عهد را قبول كرد . مأمون ، در غضب شد و گفت : پيوسته سخنان ناگوار در برابر من مىگويى و از سطوت من ايمن شده‌اى ، به خدا سوگند كه اگر ولايت عهد مرا قبول نكنى گردنت را بزنم .