كردم ديدم چهل و هشت دينار زر سرخ است و طلب آن مرد از من بيست و هشت دينار بود و در ميان آن پولها دينارى ديدم كه مىدرخشيد ، خوشم آمد از حسن او ، گرفتم آن را و نزديك چراغ بردم ديدم به خطّ واضح بر آن نقش است كه حقّ آن مرد بر تو بيست و هشت دينار است و ما بقى براى تو است و به خدا قسم كه من معيّن نكرده بودم طلب آن مرد را از من . [ 1 ]
دوازدهم
: قطب راوندى روايت كرده از ريّان بن صلت ، گفت : رفتم به خدمت حضرت امام رضا عليه السّلام به خراسان و در دل خود گفتم كه بخواهم از آن حضرت از اين دينارها كه به نام آن حضرت سكّه زده شده .
پس چون بر آن حضرت وارد شدم فرمود به غلام خود كه ابو محمّد از اين دينارها كه اسم من بر آن است مىخواهد بياور سى عدد از آنها ، غلام آورد . من گرفتم آنها را پس با خود گفتم كه كاش مرا مىپوشانيد به بعضى از جامههاى تن شريفش ، چون اين خيال در دل من گذشت آن حضرت رو كرد به غلام خود فرمود كه بشوييد رختهاى مرا و بياوريد هم چنان كه هست ، پس آوردند پيراهن و ازار و كفش آن حضرت را و به من دادند آنها را . [ 2 ]
سيزدهم
: ابن شهر آشوب از حسن بن على وشّا روايت كرده كه گفت : خواند مرا سيّد من حضرت امام رضا عليه السّلام به مرو و فرمود : اى حسن ! مرد علىّ بن ابى حمزهء بطائنى در اين روز و داخل در قبرش شد همين ساعت و داخل شدند دو ملك قبر بر او و سؤال كردند از او كه كيست پروردگار تو ؟
گفت : اللّه تعالى .
گفتند : كيست پيغمبر تو ؟
گفت : محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم .
گفتند : كيست ولىّ تو ؟
هامش
[ 1 ] الارشاد مفيد ، ج 2 ، ص 255 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 97 ؛ الكافى ، ج 1 ، ص 407 .
[ 2 ] بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 56 .