اين است : [ 1 ]
أعنى أبا الحسن المأمول انّ له * حقّا على من أضحى بها شجنا
دهم
: از محمّد بن الفضيل مروى است كه گفت : در آن سال كه هارون بر برامكه غضب كرد و اوّل جعفر بن يحيى را بكشت و يحيى را حبس كرد و بر سر ايشان آمد آنچه آمد ، ابو الحسن عليه السّلام در عرفه ايستاده بود و دعا مىكرد بعد از آن سر به زير انداخت . از او خبر پرسيدند ، گفت : من خداى را مىخواندم بر برمكيان به سبب آنچه با پدرم نمودند ، امروز خداى عزّ و جلّ دعاى من دربارهء ايشان اجابت نمود ، پس چون بازگشت نگذشت مگر اندكى كه جعفر و يحيى مغضوب شدند و احول ايشان برگشت .
مسافر گفت : من با ابو الحسن الرّضا عليه السّلام بودم در منى كه يحيى بن خالد با قومى از آل برمك بگذشتند ، آن حضرت فرمود . مسكينانند اينان نمىدانند كه امسال چه بر سرشان مىآيد ، بعد از آن گفت : هاه و عجبتر از آن كه هارون و من همچون اين دوييم ( و دو انگشت به هم ضمّ نمود ) ، مسافر گفت : به خدا كه من معنى سخن او را ندانستم تا او را با هارون دفن كرديم . [ 2 ]
يازدهم
: شيخ مفيد رحمه اللّه در ارشاد به سند خويش روايت كرده از غفارى كه گفت :
مردى از آل ابو رافع ، آزاد كردهء حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از من طلبى داشت ، مطالبه كرد از من و مبالغه نمود در طلب خود ، من چون چنين ديدم نماز صبح در مسجد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ادا كردم و روانه شدم به سوى حضرت رضا عليه السّلام و آن حضرت در آن زمان در عريض تشريف داشت ، پس زمانى كه نزديك شدم به در منزل آن حضرت ديدم حضرت از منزل بيرون آمد و در حالى كه سوار بر حمارى است و بر تن شريفش قميص و ردايى ، چون نظرم بر آن حضرت افتاد خجالت كشيدم كه چيزى عرض كنم ، چون آن جناب به من رسيد ايستاد و نظر كرد به من ، من سلام
هامش
[ 1 ] نك : كتاب الغيبة شيخ طوسى رحمه اللّه .
[ 2 ] عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، ج 2 ، ص 255 .