كردم بر آن جناب و اين وقت ماه رمضان بود .
پس من عرض كردم به آن حضرت : فدايت شوم مولاى شما فلان ، از من طلبى دارد و به خدا سوگند كه مرا رسوا ساخته و من در دل خود گفتم كه : حضرت به او دارد و به خدا سوگند كه مرا رسوا ساخته و من در دل خود گفتم كه : حضرت به او مىفرمايد كه مطالبه از من نكند ، و به خدا قسم كه نگفتم به آن حضرت كه چه قدر از من مىخواهد و نام نبردم از طلب او چيزى .
پس امر فرمود مرا كه بنشينم تا برگردد ، پس من نشستم در آنجا تا شام و نماز مغرب را به جا آوردم و حضرت نيامد و من روزه بودم ، سينهام تنگى كرد و خواستم برگردم كه ناگاه ديدم آن حضرت پيدا شد و اطراف آن جناب جماعتى از مردم بودند و اهل سؤال و فقرا سر راه حضرت نشسته بودند ، آن جناب بر ايشان تصدّق كرد و گذشت تا داخل خانه شد ، پس بيرون تشريف آورد و مرا خواند ، من برخاستم و با آن حضرت داخل منزل شديم و آن جناب نشست من نيز نشستم و شروع كردم از ابن مسيّب امير مدينه براى او حديث كردن و بسيار مىشد كه من با آن حضرت از ابن مسيّب گفتگو مىنمودم ، پس چون از سخن گفتن فارغ شدم ، حضرت فرمود : گمان نمىكنم كه هنوز افطار كرده باشى .
عرض كردم : نه ، پس فرمود : براى من طعام آوردند و در پيش من گذاشتند و امر فرمود غلامى را كه با من طعام بخورد پس من و آن غلام طعام خورديم و چون فارغ شديم فرمود : آن وساده را بلند كن و آنچه در زير آن است بردار ، من وساده را برداشتم ديدم در زير آن مقدارى دينار است ، آن دينارها را برداشتم و كيسهام گذاشتم و امر فرمود چهار نفر از بندگان خود را كه همراه من باشند تا مرا به منزل برسانند .
من گفتم : فدايت شوم ، شبگردى كه از جانب ابن مسيّب است گردش مىكند و من كراهت دارم كه مرا ببيند كه با بندگان شما مىباشم .
فرمود : درست گفتى اصاب اللّه بك الرّشاد فرمود به آنها كه همراه من باشند تا جايى كه من به آنان بگويم برگردند ، پس همراه من بودند تا نزديك به منزلم رسيدم و مأنوس شدم آنها را برگردانيدم پس به منزل رفتم و چراغ طلبيدم و در پولها نظر
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1649
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٦٤٩