پس دست برد به آن موضع كه كنده شده بود پس بيرون آورد شمشى طلا و فرمود :
بگير اين را ، خدا بركت دهد به تو در آن و انتفاع ببر به آن و كتمان كن آنچه را كه ديدى .
راوى گفت : پس خداوند تعالى بركت داد به من در آن تا آن كه خريدم در خراسان چيزى كه قيمتش هفتاد هزار اشرافى بود و گرديدم غنىترين مردمى كه امثال خودم بودند در آنجا . [ 1 ]
پانزدهم
: و نيز روايت كرده از احمد بن عمرو [ 2 ] كه گفت : بيرون رفتم به سوى حضرت رضا عليه السّلام و زوجهام آبستن بود ، چون خدمت آن حضرت رسيدم عرض كردم : من وقتى كه از شهرم بيرون آمدم زوجهام آبستن بود دعا كن كه حقّ تعالى بچّهء او را پسر قرار دهد .
فرمود : او پسر است پس نام گذار او را عمر .
گفتم : من نيّت كردهام كه او را على نام گذارم و امر كردهام اهل بيت خود را كه او را على نام گذارند .
فرمود : نام او را عمر بگذار ، پس من وارد كوفه شدم ديدم از براى من پسر متولّد شده او را على نام گذاشتهاند ، پس من او را عمر نام گذاردم . همسايگان من كه مطّلع شدند از اين مطلب گفتند : ديگر ما تصديق نمىكنيم بعد از اين چيزى را كه از تو نقل كنند ( يعنى همسايههاى او كه سنّى بودند گفتند : بر ما معلوم شد كه تو سنّى هستى و نسبت شيعهگى كه به تو دادهاند خلاف بوده و ما بعد از اين تصديق نمىكنيم چيزى را كه از اين مقوله به شما نسبت دهند ) .
راوى مىگويد : آن وقت فهميدم كه حضرت نظرش بر من بيشتر بوده از خودم به نفس خودم . [ 3 ]
هامش
[ 1 ] الخرائج ، ج 1 ، ص 337 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 49 ، و ج 83 ، ص 21 ؛ و در بصائر الدرجات ، ص 374 ؛ الكافى ، ج 1 ، ص 488 و مانند آن .
[ 2 ] در بحار الأنوار ، « عمرة » .
[ 3 ] الخرائج ، ج 1 ، ص 361 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 52 ؛ ثاقب المناقب ، ص 180 مانند آن ؛ مدينة المعاجز ، ص 511 .