تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1653

مساهمون:

ص١٦٥٣

شانزدهم

: از بصائر الدّرجات منقول است كه : احمد بن عمر حلّال گفت : شنيدم كه اخرس در مكّه اسم حضرت رضا عليه السّلام را مىبرد و دشنام مىدهد آن حضرت را ! گفت : داخل مكّه شدم و كاردى خريدم ، پس ديدم او را ، با خود گفتم : به خدا سوگند مىكشم او را هرگاه از مسجد بيرون بيايد ، پس ايستادم سر راه او ، ناگاه رقعهء حضرت امام رضا عليه السّلام به من رسيد نوشته بود در آن : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ، به حقّ من بر تو كه متعرّض اخرس مشو ، پس بدرستى كه خداوند تعالى ثقه و معتمد من است و او كافى است مرا . [ 1 ]

هفدهم

: شيخ مفيد به سند معتبر روايت كرده : در آن سال كه هارون به حج رفت حضرت امام رضا عليه السّلام نيز به ارادهء حجّ از مدينه بيرون شد همين كه رسيد به كوهى كه از طرف چپ راه است و نام آن « فارغ » است حضرت به آن نظرى افكند و فرمود : بانى فارغ و خراب كنندهء آن پاره پاره خواهد شد . راوى گفت : ما نفهميديم معنى كلام آن حضرت را تا اين كه هارون به آن موضع رسيد ، فرود آمد و جعفر بن يحيى برمكى بر بالاى آن كوه رفت و امر كرد كه مجلسى براى او در آن بنا كنند ، پس چون از مكّه برگشت بالاى آن كوه رفت و امر كرد كه آن مجلس را خراب كنند ، پس چون به عراق رسيد جعفر بن يحيى كشته گشت و پاره پاره شد . [ 2 ]

هيجدهم

: ابن شهر آشوب روايت كرده از مسافر كه گفت : من نزد حضرت رضا عليه السّلام بودم در منى ، پس گذشت يحيى بن خالد در حالى كه دماغ خود را گرفته بود از غبار ، حضرت فرمود : بيچاره‌ها نمىدانند چه بر آن‌ها وارد مىشود در اين سال ، پس فرمود و عجب‌تر از اين بودن من و هارون است با هم مثل اين دو انگشت - و دو انگشت خود را به هم چسبانيد - . [ 3 ]
هامش
[ 1 ] بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 47 . [ 2 ] الارشاد ، ج 2 ، ص 257 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 56 . [ 3 ] المناقب ، ج 4 ، ص 340 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 51 .