هشتم
: از هيثم بن ابى مسروق نهدى روايت شده كه : محمّد بن الفضيل گفت كه :
من در بطن مرّ فرود آمدم و مرا عرق مدنى در پهلو و در پا در آمد و آن را علّت رشته مىگويند ، مانند ريسمان چيزى برآيد و غالبا از پا برآيد ، پس در مدينه به حضرت امام رضا عليه السّلام داخل شدم فرمود : چرا تو را دردناك مىبينم ؟
گفتم : چون به بطن مرّ آمدم ، عرق مدنى در پهلو و پايم برآمد پس اشاره نمود به آن يك كه در پهلويم بود در زير بغل و سخنى گفت و بر او آب دهن افكند بعد از آن فرمود از اين باكى نيست بر تو و نظر كرد به آنچه در پايم بود . پس گفت ، ابو جعفر عليه السّلام فرمود : از شيعيان ما هر كه مبتلا به بلايى شود پس صبر كند ، خداى عزّ و جلّ براى او اجر هزار شهيد نويسد ، من در خاطر گفتم كه من به خدا از اين علّت پا نرهم ، هيثم گفت : هميشه آن رشته از پاى او برمىآمد تا بمرد . [ 1 ]
نهم
: از عبد اللّه بن محمّد هاشمى روايت است كه گفت : روزى بر مأمون داخل شدم مرا بنشاند و هر كس پيش او بود بيرون كرد پس طعام خواست بخورديم و طيب به كار برديم پس فرمود : پرده بكشيدند پس خطاب كرد با يكى از آنان كه در پس پرده بودند ( يعنى از كنيزان مغنّيه ) و گفت : باللّه كه مرثيه كن براى ما آن را كه در طوس است ( يعنى حضرت رضا عليه السّلام كه در طوس دفن كرديم ) . مغنّيه شروع كرد به خواندن ، خواند :
سقيا لطوس و من اضحى بها قطنا * من عترة المصطفى أبقى لنا حزنا
يعنى : سيراب سازد باران رحمت مر طوس را و آن كس كه در آنجا ساكن است از عترت مصطفى كه رفت و اندوه و غم براى ما بگذاشت .
هاشمى گفت كه : پس بگريست مأمون و با من گفت يا عبد اللّه ! آيا اهل بيت من و اهل بيت تو مرا ملامت مىكنند بر اين كه ابو الحسن الرّضا عليه السّلام را نصب كردم علم ، ( يعنى نشان و آيت ) براى عالميان ؟ به خدا قسم با تو حديثى كنم از او كه تعجّب كنى ، روزى نزد او آمدم و با او گفتم : فداى تو شوم پدرانت موسى و جعفر و محمّد
هامش
[ 1 ] عيون اخبار الرضا عليه السّلام ، ج 2 ، ص 231 ؛ بحار الأنوار ، ج 49 ، ص 42 .