باشد با او همراهى كنم به تقواى خدا تا جدا كند ميان ما اجل نزديك .
( مؤلّف گويد كه ) : شيخ نظامى در اين معنى چند شعرى گفته كه بىمناسبت نيست ذكرش در اينجا ، فرموده :
جوانى گفت پيرى را چه تدبير * كه يار از من گريزد چون شوم پير
جوابش داد پير نغز گفتار * كه در پيرى تو هم بگريزى از يار
بر آن سر كاسمان سيماب ريزد * چو سيماب از همه شادى گريزد
هفتم
: شيخ كلينى روايت كرده از اليسع بن حمزهء قمى كه گفت : من در مجلس حضرت امام رضا عليه السّلام بودم سخن مىگفتم با آن جناب و جمع شده بود در نزد آن جناب خلق بسيار و سؤال مىكردند از حلال و حرام كه ناگاه داخل شد مردى بلند قامت گندمگون ، پس گفت : السّلام عليك يا بن رسول اللّه ! صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، من مردى مىباشم از دوستان تو و دوستان پدران و اجداد تو عليهم السّلام ، از حجّ برگشتهام و گم كردهام نفقهام را و نيست با من چيزى كه به سبب آن يك منزل خود را برسانم ، پس اگر فكرى مىكرديد كه مرا راه مىانداختيد به سوى شهرم ، و خداوند بر من نعمت داده ( يعنى من در شهرم غنى و مالدارم ) پس وقتى كه برسم به شهر خود تصدّق مىدهم از جانب شما به آن چيزى كه عطاء مىفرمايى به من ، چون كه من فقير و مستحق صدقه نيستم .
حضرت به او فرمود : بنشين خدا تو را رحمت كند ، و رو كرد به مردم و براى ايشان سخن مىگفت تا آن كه پراكنده شدند ، و باقى ماند آن خراسانى و سليمان جعفرى و خثيمه و من ، پس فرمود : آيا رخصت مىدهيد مرا در ( دخول يعنى رفتن به حرم ) .
پس سليمان گفت : خداوند كار تو را پيش آورد . پس برخاست و داخل حجره شد و ساعتى ماند پس بيرون آمد و در را بست ، و بيرون آورد دست مبارك را از بالاى در و فرمود : كجا است خراسانى ؟
عرض كرد : حاضرم در اينجا .