لازم مىآيد اجتماع نقيضين ؛ زيرا عرض موجودى است در محل و تابع محل آنگاه اگر بقا موجود باشد نه در محل اين تناقض است كه هم قائم بالمحل است و هم قائم به محل نيست و ترجيح بلا مرجح و تناقض از محالاتاند .
2 . دوم اين كه بگوييم : بقا يا واجب الوجود لذاته است و يا ممكن الوجود لذاته و هركدام كه باشد باطل است پس بقا باطل است اما اين كه واجب الوجود باشد باطل است به دليل اين كه وجود بقاء بعد العدم دليل بر اين است كه ممكن العدم است و از طرفى واجب الوجود بودن مستلزم اين است كه ممتنع العدم باشد پس هم ممكن است عدم آن و هم ممكن نيست و اين اجتماع نقيضين است و باطل است و اما اين كه ممكن الوجود باشد باطل است ؛ زيرا نبودن بقا در وقتى نه در وقت ديگر ( كه شما مىگوييد تا هست جوهر هم هست و وقتى نبود جوهر هم نيست ) ترجيح بلامرجح است ؛ زيرا اگر بقا بخواهد معدوم شود از چند حال خارج نيست .
الف . يا عدم آن مستند به ذات اوست ؛ يعنى ذاتا خواهان عدم بوده كه اين محال است چون مستلزم اين است كه بقا ممتنع الوجود باشد درحالىكه فرض هم اين است كه بقا ممكن الوجود است پس تناقض لازم مىآيد .
ب . يا مستند به فاعل است ؛ مىگوييم : حكم الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز سواء . پس همين سخن را در جواهر هم بزنيد .
ج . يا مستند به ضد ديگرى است ؛ مىگوييم : نظير اين حرف را در جواهر هم مىشود گفت . آنگاه قول به اين امور در بقا نه در جواهر ، مستلزم ترجيح بلامرجح است .
د . و يا عدم خود بقا هم مستند به انتفاى شرط آن است ؛ پس اين بقا هم بقايش مستند بقاى ديگر است . آنگاه كدام يك از اين دو بقا شرط و وصف بقاى ديگرى باشد ؟ هركدام را بگيريد ، مىگوييم : چرا آن ديگرى نباشد ؟ و در نتيجه ترجيح بلامرجح لازم مىآيد كه آن هم باطل است .
قوله و اثباته فى المحل
گروهى از اشاعره و برخى از معتزله مثل ابو القاسم كعبى بلخى گفتهاند : جواهر باقى و موجودند توسط بقايى كه خود آن بقا قيام به اين جوهر دارد . آنگاه هنگامى