موجود است و ضد جديد تازه مىخواهد موجود شود و لذا منع الضد الاول دخول الضد الثانى فى الوجود مع امكان اعدامه له اولى من اعدام المتجدد للضد الباقى . . .
قوله و لاستلزامه
در اين قسمت باز هم دليل ديگرى براى ابطال فنا مىآوريم :
مرحله اول : قول به فنا مستلزم يكى از اين دو امر است : « انقلاب در ماهيت » و « تسلسل » ( صغرى ) و اين دو امر هر دو باطل و محالاند ( كبرى ) ، پس قول به فنا مستلزم محال است ( نتيجه ) .
بيان ملازمه : چه ملازمهاى ميان قول به فنا با احد الامرين است ؟
ملازمه اين است كه فنا اگر چيزى باشد يا واجب الوجود لذاته است و يا ممكن الوجود لذاته و هركدام كه باشد باطل است اما اين كه فنا واجب الوجود باشد باطل است به دليل اين كه فرض اين است كه فنا امرى معدوم بوده و سپس موجود شده ؛ زيرا اگر از اول موجود بود باتوجه به اين كه ضد جواهر است هرگز اجازه نمىداد كه جواهر موجود شوند درحالىكه شدهاند پس واجب الوجود نيست ؛ زيرا عدم سابق دارد و اما اين كه فنا ممكن الوجود باشد باطل است به دليل اين كه فرض اين است كه عدمبردار است و الّا تبديل به واجب مىشد كه آن محال است . آنگاه عدم فنا كه قبل از وجود آن بوده از سه حال خارج نيست :
1 . يا عدم آن از ناحيه ذات اوست ؛ يعنى ذاتا اقتضاى عدم داشته كه در اين صورت بايد ممكن الوجود نبوده ممتنع الوجود باشد ، درحالىكه در بالا فرض شد كه ممكن است و اگر بخواهد ممتنع باشد اين به معناى انقلاب در ماهيات است كه يك حقيقت ممكنه به يك حقيقت ممتنعه بدل شود ؛
2 . يا عدم آن از ناحيهء فاعل و سببيت علت فاعلى است كه در اين صورت اصل گفتار شما باطل مىگردد ؛
3 . و يا عدم آن هم به واسطهء وجود ضد ديگرى است به اسم فناى دوم ، آنگاه تسلسل لازم مىآيد .
تا اينجا ملازمه را بيان كرديم .