وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ؛
« 1 »
و [ ياد كن ] آنگاه كه ابراهيم گفت : « پروردگارا ، به من نشان ده ؛ چگونه مردگان را زنده مىكنى ؟ » فرمود : « مگر ايمان نياوردهاى ؟ » گفت : « چرا ، ولى تا دلم آرامش يابد » . فرمود : « پس ، چهار پرنده برگير ، و آنها را پيش خود ، ريز ريز گردان ؛ سپس بر هر كوهى پارهاى از آنها را قرار ده ؛ آنگاه آنها را فراخوان ، شتابان به سوى تو مىآيند ، و بدان كه خداوند توانا و حكيم است .
2 . داستان عزير پيامبر و مركب او :
أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ؛
« 2 »
يا چون آن كس كه به شهرى كه بامهايش يك سر فرو ريخته بود ، عبور كرد ؛ [ و با خود مى ] گفت : « چگونه خداوند ، [ اهل ] اين [ ويرانكده ] را پس از مرگشان زنده مىكند ؟ » . پس خداوند ، او را [ به مدت ] صد سال ميراند .
آنگاه او را برانگيخت ، [ و به او ] گفت : « چه قدر درنگ كردى ؟ » گفت : « يك روز يا پارهاى از روز را درنگ كردم » . گفت : « [ نه ] بلكه صد سال درنگ كردى ، به خوراك و نوشيدنى خود بنگر [ كه طعم و رنگ آن ] تغيير نكرده است ، و به درازگوش خود نگاه كن [ كه چگونه متلاشى شده است . اين ماجرا براى آن است كه هم به تو پاسخ گوييم ] و هم تو را [ در مورد معاد ]
هامش
( 1 ) . سورهء بقره ، آيه 260 .
( 2 ) . سورهء بقره ، آيه 259 .