همچنين هنگامى كه على بن ابى طالب عليه السّلام از بيعت با خليفه اول امتناع كرد ، عدهاى را فرستاده در خانهء على را آتش زدند ، درحالىكه ميان خانه فاطمه و حسنين و گروهى از بنى هاشم بودند و على عليه السّلام را براى بيعت به زور بيرون كشيدند و فاطمه عليها السّلام را كتك زدند تا فرزندش محسن سقط شد . همچنين هنگامى كه با ابو بكر بيعت شد وارد مسجد شده بالاى منبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم رفت ، ولى حسنين عليهما السّلام بر او اعتراض كرده و گفتند : « هذا مقام جدنا لست له اهلا » و همين خليفه در دم مرگ گفت : كاش در خانه فاطمه را آتش نمىزدم و به حضرتش بىحرمتى نمىكردم . اين ندامتها و اعترافها دليل بر اين است كه كار خود را خطا مىدانست .
ج . مطاعن خليفه دوم
1 . نادانى نسبت به معيارهاى قضايى اسلام
روزى زنى را به نزد خليفهء ثانى آوردند كه زنا داده بود و ضمنا حامله هم بود . خليفه بلافاصله فرمان داد او را سنگسار كنند . على عليه السّلام فرمود : اگر تو بر خود اين زن سلطه دارى و مىخواهى حد الهى را دربارهاش اجرا كنى ، نسبت به فرزندى كه در رحم مادر است حقى ندارى ؛ پس بايد صبر كنى تا وضع حمل كند . اينجا بود كه خليفه گفت :
« لو لا على لهلك عمر » .
روزى ديگر ، زن ديوانهاى را به نزد خليفهء ثانى آوردند كه زنا داده بود . خليفه بلافاصله فرمان داد او را سنگسار كنند . على بن ابى طالب عليه السّلام فرمود : مگر نمىدانى كه قلم تكليف از ديوانگان برداشته شده و تا افاقه پيدا نكنند حكمى ندارد ؟ پس خوددارى كن . باز خليفه گفت : « لو لا على لهلك عمر » . حال انسانى كه اولىترين مسائل اسلامى را نمىداند ، چگونه استحقاق مقام امامت دارد ؟
2 . بىاطلاعى و بىتوجهى نسبت به قرآن
هنگامى كه پيامبر از دنيا رفت ، خليفه ثانى در ميان كوچههاى مدينه راه افتاده و شعار مىداد كه به خدا سوگند محمّد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم نمرده و از دنيا نرفته است مگر اينكه بدينوسيله دوست و دشمن خود را معلوم كند . در اين ميان خليفه اول به او رسيده و گفت : مگر