جابهجايى آن ناتوان بودند .
2 . روزى حضرتش بر منبر مسجد كوفه براى مردمان خطبه مىخواند . ناگهان اژدهايى وارد مسجد شد و مردمان هجوم آوردند تا او را بكشند . امام فرمود : راهش دهيد . راه دادند ، آمد از منبر بالا رفت و در گوش على چيزى گفت و حضرتش به زبان وى جواب داد و اژدها از مسجد بيرون رفت و غايب شد . آنگاه حضرت براى رفع تعجب ديگران فرمود : او از فرمانروايان جن بود كه مسألهاى برايش پيش آمده بود ؛ از من پرسيد و من جوابش دادم و رفت .
شگفتا از اين منطق كه با پرنده و درنده و گزنده و جن و انسان آشناست .
3 . هنگامى كه حضرت با لشكريان متوجه صفين بود ، تشنگى بر لشكر و حيوانات آنها غلبه كرد . حضرت ديرى را ديد و از راهب آب طلب كرد . راهب گفت : از اينجا تا آب سه فرسخ راه است و در هر يك ماه از براى من اندكى آب مىآورند ؛ اگر به شما دهم خود تلف مىشوم . حضرت عليه السّلام از راه به در رفته اطراف را ملاحظه كرد و زمينى را نشان داد كه بكنند ؛ چون كندند سنگ عظيمى پيدا شد ، فرمود سنگ را برداريد و آب بخوريد . خلق كثير بر آن جمع شدند كه سنگ را حركت دهند نتوانستند . سيصد كس بودند و عدد لشكريان نود هزار . چون همه عاجز آمدند ، خود از اسب فرود آمده به سرپنجه خيبرگشا آن سنگ را حركت داده ، برداشت و به دور افكند . از زير آن چشمه آبى پيدا شد كه آبش از عسل شيرينتر و از يخ سردتر و از برف سفيدتر بود . تمام لشكر آب خوردند و حيوانات را آب دادند و مشكها را پر كردند . باز امر كرد كه سنگ را به جاى خود نهند و چون مقدور لشكر نبود ، خود به نفس نفيس متوجه شده و سنگ را به جاى خود نهاد و خاك بر آن ريختند . چون از صفين مراجعت كردند ، يارانى كه همراه بودند ، هرچه تفحص كردند ، آن را نيافتند . راهب از دير فرود آمد و پرسيد كه اين شخص نبى است ؟ گفتند : نه ، وصى نبى است . پس به خدمت حضرت شتافته و مسلمان شد و گفت : از پدران به ما رسيده بود كه در حوالى اين دير آبى است و از آن نشان ندهد ، مگر نبى يا وصى نبى . پدر من در آرزوى ديدن اين سرور مدتها در اين دير به سر برده و اين دولت نصيب من شد . پس به خدمت آن حضرت به صفين
شرح كشف المراد ( فارسى ) — صفحة 354
مساهمون: العلامة الحلي
ص٣٥٤