بيان ملازمه : اگر با دليل عقلى ثابت نكنيم و عقل ما حكم نكند به حسن صدق و قبح كذب و نيز اگر عقل ما حكم نكند به اين كه مولاى حكيم كار قبيح انجام نمىدهد ، پس ما از چه راهى ثابت كنيم كه خداوند در اين وعدهها صادق است ؟ از كجا بهشتى هست ؟ از كجا جهنمى در كار است ؟ با كدام منطق ثابت كنيم كه خداوند گناهكاران را عقاب خواهد كرد ؟ نيكان را پاداش خواهد داد ؟ اگر بگوييد كه خود قرآن خبر داده از ثواب و عقاب و بهشت و جهنم و . . . خواهيم گفت : با كدام دليل ثابت مىكنيد كه قرآن صادق است و خداوند به اين وعدهها جامه عمل خواهد پوشيد ؟ اگر بگوييد كه خود قرآن مىگويد : خدا صادق است و من كلام خدايم و خدا به وعدهاش وفا خواهد كرد ، مىگوييم : اين كه دور است ؛ چون خود همين سخن قرآن كه خدا صادق است از كجا و با كدام دليل قابل اثبات است ؟ بالأخره به جايى منتهى نمىشود ، مگر اين كه بپذيريم كه كذب قبيح است عقلا و مولاى حكيم فعل قبيح انجام نمىدهد . پس خداوند در وعدهها و وعيدهايش كاذب نيست و تمام اينها با عقل قابل اثبات است و لا غير . پس اگر حسن و قبح عقلى را منكر شويم ، حسن و قبح شرعى را هم بايد منكر شويم .
بيان بطلان لازم : اين كه حسن و قبح شرعى نداشته باشيم ، به اجماع همهء مسلمين باطل است ، پس ملزوم هم باطل است ؛ يعنى اين كه حسن و قبح عقلى نداشته باشيم باطل است .
دليل سوم : حكم عقلى ثابت است و معيار ثابتى دارد . اگر عقل گفت عدل حسن است ، هميشه مىگويد و اگر گفت ظلم قبيح است ، هميشه مىگويد ؛ ولى حكم اعتبارى شرعى محض ثابت نيست و تابع اعتبار معتبر است . او هر لحظه مىتواند به نوعى اعتبار كند . در اين لحظه حسن را اعتبار كند و در لحظه بعدى قبح را .
اگر حسن و قبح عقلى در ميان نباشد ، بلكه حسن و قبح صددرصد شرعى و اعتبارى باشد ، لازم مىآيد كه تعاكس در حسن و قبح جايز باشد ؛ يعنى چيزى كه تا الآن حسن بود ، قبيح شود و چيزى كه تا به حال قبيح بود ، حسن پيدا كند و ساعت ديگر همينطور . در نتيجه بايد بپذيريم كه در بديهىترين مسائل هم معيار ثابتى نيست و بايد بپذيريم كه ممكن است انسانهاى زيادى روى شرع و مرامشان ، مثلا
شرح كشف المراد ( فارسى ) — صفحة 169
مساهمون: العلامة الحلي
ص١٦٩