توان نشستن نداشت و از يارى رساندن به خاندان پيامبر محروم شده بود ، برخاست و به سوى آن حضرت رفت و پوزش خواست و آن بزرگوار نيز ضمن پذيرش عذر او ، از مهرش سپاسگزارى كرد و براى او و پدرش از بارگاه خدا آمرزش و بخشايش خواست .
( 1 ) پس از پايان سخنان جانسوز زين العابدين عليه السّلام آن حضرت و ديگر همراهان و همسفران وارد مدينه شدند ، امّا ديدند شهر پيامبر خدا و خانههاى آن از صاحبان و ساكنانش تهى است و شهر و خانههاى خالى آن ، موج غم و اندوه مىپراكند . دست تقدير باران غم را بر آن سرزمين بارانده و سوگى بزرگ در و ديوار و آسمان و زمين آنجا را فرا گرفته و درد و رنجهاى كشنده بر آن شهر و ديار چيره شده و كاروانهاى سوگ و اندوه بر آنجا سايه افكنده و شهر و خانههاى آن به خاطر شهادت جانسوز سروران و بزرگ مردان و شايستگان خويش هراس انگيز مىنمايد .
( 2 )
للهام في معاهدها صياح * و للرياح في محو آثارها إلحاح . . .
جانهاى كسانى كه در راه دفاع از حقوق و آزادى خود و دين و جامعهء خود مورد تهاجم قرار گرفته و كشته شدند ، هماره فرياد دادخواهى و انتقام سر مىدهد و تند بادها در محور آثار آن سرزمين مردخيز و ستم ستيز پافشارى مىكند .
زبان حال آن شهر و ديار ، بسان زبان حال مادر داغديدهاى است كه از ديدگان اشكبار خويش باران اشك فرو مىبارد .
و اين در حالى است كه آن سرزمين از مردان شايسته و درست انديش خويش محروم است و حيوانهاى انسان نما در قصرها و سراهاى آن ، جا خوش كردهاند .
گويى آن شهر غمزده زمزمه مىكند كه : هان اى مردم ، مرا يارى كنيد تا بر آن شهيد گرانقدرى كه پيكر پاك او نيز غارت شد ، باران اشك ببارم ، و نيز بر پاكان از خاندان او كه همگام و همراه با آن حضرت در راه حق و عدالت سر بر بستر شهادت نهادند ، چرا كه من در خلوتهاى شب تار ، مونس آن پاكان و خوبان بودم و راز و نيازشان را در نماز و نيايشهايشان را با خدا مىشنيدم .
آه از آن بوستان پر ميوه و پر گل و لالهام كه با تند بادهاى ستم به خزان گراييد ، و شب پر ستاره و روشنم كه تيره و تار گرديد ! راستى كه ديدگانم از باران اشك باز نمىايستند و از درد و اندوهم در اين سوگ جانفرسا كاسته نمىشود .