« يا نصرانى ! انت من اهل الجنّة ! »
تو از بهشتيان خواهى بود ! و من از نويد او شگفت زده شدم ؛ امّا اينك به يكتايى خدا و رسالت پيامبر اسلام گواهى مىدهم .
( 1 ) « اشهد انّ لا إله الّا اللَّه و انّ محمّدا رسوله . »
سپس به پا خاست ، سر مقدّس حسين عليه السّلام را در آغوش كشيد و به سينه چسبانيد و آن را بوسه باران ساخت و باران اشك ريخت و جان را فداى حسين عليه السّلام كرد !
خواب جانسوز
دخت ارجمند حسين عليه السّلام ، « سكينه » ، در ميان كاروان اسيران آزاديبخشى بود كه آنان را به شام وارد كرده و با شرايط غمبارى در منزلگاهى فرودشان آوردند ؛ جايى كه نه روزها از تابش خورشيد در امان بودند و نه شبها از تيرگى و ظلمت شب و سرماى سوزان ! در يكى از آن شبهاى سخت و غمبار بود كه دخت سرفراز حسين ، خواب عجيبى ديد ! در عالم رؤيا ديد كه درهاى آسمان گشوده گرديد و پنج مركب آسمانى از نور ، به سوى زمين فرود آمد كه بر هر يك از آنها بزرگمرد و بزرگوارى پرشكوه نشسته و فرشتگانى بر گرد او حلق زدهاند ؛ و به همراه هر يك از آنان يك نوجوان يا خدمتگزار بهشتى است كه سخن مىگويد و از رويدادها پرده بر مىدارد ! او مىافزايد : پس از پياده شدن آن چهرههاى نورانى و فرشتگان ، مركبها رفتند و سخنگوى آنان به من روى آورد و گفت : هان اى سكينه ! نياى گرانقدرت بر تو سلام مىرساند و درودت مىگويد .
من در پاسخ گفتم : درود بر پيامبر خدا باد ! و آن گاه پرسيدم : شما كه هستيد ؟
پاسخ داد : من يكى از نوجوانان و خدمتگزاران بهشت هستم .
پرسيدم : اين چهرههاى پر شكوه و ملكوتى كه فرود آمدند ، چه كسانى هستند ؟
گفت : آدم ، ابراهيم خليل ، موسى و مسيح . . . .
پرسيدم : آن شخصيّت پر شكوهى كه دست به محاسن سپيد و شريفش گرفته و گاه مىافتد و گاه بر مىخيزد ، كيست ؟
پاسخ داد : نياى گرانقدرت ، پيامبر است .