دخت فرزانهء پيامبر - كه سيلاب اشك از ديدگانش جارى بود - با شنيدن سخنان من فرمود : ( 1 )
« كفى صوتك يا سكينة ، فقد احرقت كبدى ، و قطّعت نياط قلبى ، هذا قميص ابيك الحسين معى لا يفارقنى حتّى القى اللَّه به . »
سكينه جان ! نور ديدهام ! بيش از اين مرا مسوزان ! و ديگر مگو ! مگو كه جگرم را سوزاندى و پاره كردى ؛ و بند دلم را بريدى ! دخترم ! اين پيراهن پدرت ، حسين است كه به همراه من خواهد بود تا در روز رستاخيز خداى را ديدار كنم ! اينجا بود كه از خواب بيدار شدم و بر آن شدم تا آن رؤياى شگفت انگيز را نهان دارم ، امّا سرانجام به دلايلى آن را به خاندان و نزديكانم باز گفتم و جريان اين خواب ميان مردم راه يافت . « 1 »
يادگار هوشمند و دلير امام حسن
روزى « يزيد » ، « على » فرزند گرانمايهء حسين عليه السّلام و يادگار ارجمند او را به همراه « عمر » ، فرزند حضرت حسن عليه السّلام - كه كودكى خردسال بود - نزد خويش فرا خواند ؛ و به يادگار امام مجتبى عليه السّلام گفت : آيا حاضرى با پسرم « خالد » كشتى بگيرى و پيكار كنى ؟
او پاسخ داد : نه ، اگر مىخواهى ما را بيازمايى ، شمشيرى به هر كدام از ما دو تن بده تا پيكار كنيم و آن گاه بنگر كه كدامين ما توانمندتريم ! يزيد گفت : كوچك و بزرگ شما خاندان رسالت دست از دشمنى ما برنخواهيد داشت ! و آن گاه به ياوه سرايى پرداخت و اين شعر را خواند كه : ( 2 )
شنشنة اعرفها من اخزم * هل تلد الحية الا حية
اين سبك و شيوهاى است كه از « اخزم » براى من شناخته شده است و دشمن جز دشمن نخواهد آورد و نخواهد پرورد .
در بازار شام
( 3 ) روزى چهارمين امام نور ، زين العابدين عليه السّلام از بازار شام مىگذشت كه « منهال » را ديد .
هامش
( 1 ) - بحار ، ج 45 ، ص 140 .