راستى مىدانيد چه مىكنيد ؟ ! و با اين وصف يزيد هنوز مست قدرت استبدادى و انحصارى خويش بود و در بزم شراب و رقص و آواز ، و در حلقهء كنيزكان رنگارنگ مىنشست و براى قدرت نمايى جنونآميز و نمايش اقتدار رژيم سفاك و پوسيدهء اموى سر نورانى و الهام بخش بزرگ پرچمدار عدالت و آزادى و پاكى و پروا را در برابر خويش مىنهاد و بر شقاوت خود مىباليد !
سفير روم در تالار كاخ يزيد
( 1 ) پس از رسيدن سر مقدّس حسين عليه السّلام به بارگاه استبداد ، يزيد به شكرانهء پيروزى موهوم خويش ، مجلس بزم و باده نوشى مىآراست و رقّاصهها و آوازهخوانها را فرا مىخواند و در همان حال سر بريدهء آن حضرت را نيز در برابر خويش مىنهاد و گاه با چوب خيزران بر آن لب و دندان - كه بوسهگاه پيامبر بود - مىنواخت ! روزى سفير روم - كه شخصيّتى هوشمند و شجاع و از بزرگان كشورش بود - در بزم يزيد حضور يافت و با ديدن آن منظره ، رو به يزيد كرد و گفت : هان اى فرمانرواى عرب ! اين سر بريده از آن كيست ؟
« يا ملك العرب ! هذا رأس من ؟
يزيد گفت : دوست من ! تو را با اين سر چه كار ؟
« ما لك و لهذا الرّأس ؟ » سفير گفت : من سفير كشورم هستم ؛ بر اين اساس هنگامى كه به روم بر مىگردم ، از من در مورد ديدنيها و رويدادهاى مهمّ كشور شما خواهند پرسيد ؛ به همين جهت بسيار مايل هستم كه سرگذشت اين سر بريده و صاحب آن را بشنوم ؛ تا هم داستان او را به كشورم ارمغان برم و هم در شادى و شادمانى شما شريك گردم ! يزيد گفت : اين سر از آن حسين است ، فرزند على است ! « هذا رأس الحسين . »
سفير پرسيد : مادرش كيست ؟
« و من امّه ؟ » يزيد گفت : مادرش فاطمه است ، دخت پيامبر خدا ! « فاطمة ، بنت رسول اللَّه ! » سفير فرياد بر آورد كه :