( 1 ) « اف لك و لدينك ، لى دين أحسن من دينكم . . . »
هان اى يزيد ! واى بر تو و بر دين و آيين تو ! پس دين من ، از دين شما بهتر است ؛ چرا كه پدر من از نوادههاى حضرت داود است ؛ ميان من و آن پيامبر خدا ، پدران و نسلهاى بسيارى فاصله است ؛ با اين وصف ، مسيحيان مرا گرامى مىدارند و از خاك كف پاى من ، بركت مىجويند ، چرا كه مرا از نوادههاى داود مىنگرند ! امّا شما مسلمانان فرزند ارجمند دختر پيامبرتان را - در صورتى كه با پيامبرتان يك مادر بيشتر فاصله ندارد - اين گونه بيرحمانه كشتيد ! پس زشت باد اين راه و رسم و اين دين و آيين شما ! « و قد قتلتم ابن بنت نبيّكم و ليس بينهما الّا امّ واحدة ، فقّبح اللَّه دينكم . »
آن گاه افزود : هان اى يزيد ! آيا داستان عبادتگاه « حافر » را شنيدهاى ؟
پاسخ داد : نه ، بگو ! گفت : در درياى عمّان و در مسير چين ، جزيره بزرگى است و در آن ، شهر زيبا و خوش آب و هوايى است كه در دست مسيحيان است . در آن شهر تماشايى ، عبادتگاههاى فراوانى است كه بزرگترين آنها عبادتگاه « حافر » است . در محراب آن ، سم الاغى در پوشش و قالب زيبايى از طلاى سرخ آويزان است و مردم آنجا ، بر اين باورند كه اين سم ، گويى سم همان حيوانى است كه مسيح عليه السّلام بر آن سوار مىشد .
آرى ، مردم آن شهر و آن سرزمين ، سم آن حيوان را به احترام حضرت مسيح ، كه بر آن مىنشست ، در قالبى از طلا قرار داده و به زر و زيورى بسيار آراسته و بر محراب عبادتگاه خويش آويزان كردهاند و در هر سال انبوهى از مسيحيان به زيارت آن عبادتگاه مىشتابند ؛ امّا دريغ و درد كه شما پسر دخت پيامبرتان را مىكشيد و خاندان او را به اسارت مىبريد و در همان حال شادمانى هم مىكنيد ! ! نه ، نه در اين دين و آيين شما خير و بركتى است و نه در خودتان و عملكردتان ! يزيد دستور كشتن او را صادر كرد و گفت : او را بكشيد كه مرا در بازگشت به كشورش رسوا نسازد ! هنگامى كه او با مرگ روبرو شد و احساس خطر كرد ، گفت : مىخواهى مرا بكشى ؟
يزيد گفت : آرى ! گفت : پس بدان كه شب گذشته ، پيامبرتان را در عالم خواب ديدم و آن حضرت به من فرمود :
مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي ) — صفحة 350
مساهمون: على كرمى
ص٣٥٠