( 1 ) « جدّك رسول اللَّه . »
پرسيدم : اينان كجا مىروند ؟
« و أين هم قاصدون ؟ » گفت : به ديدار پدرت ، حسين عليه السّلام .
« الى ابيك الحسين . »
با شنيدن اين سخن ، بر آن شدم تا خودم را به نياى گرانقدرم ، پيامبر ، برسانم و شكايت روزگار و ظالمان را به آن حضرت بنمايم ، كه درست در اين هنگام ديدم پنج هودج نورى از آسمان فرود آمد كه در ميان هر يك بانويى پرشكوه و بزرگ است .
از آن فرشتهء آسمانى پرسيدم : اين بانوان گرانقدر چه كسانى هستند ؟
پاسخ داد : « حوّاء » مام ارجمند آدميان ، « آسيه » ، دختر « مزاحم » ، « مريم » ، دختر « عمران » ، « خديجه » ، دختر « خويلد » ، و آن بانويى كه دست بر سر نهاده و افتان و خيزان است مادرت ، فاطمه ، دخت فرزانهء پيامبر خداست .
با شنيدن اين خبر گفتم : به خداى سوگند مىروم تا بيدادى را كه در حقّ ما رفته است به مادرم ، فاطمه گزارش كنم ! به سويش دويدم و پس از سلام بر او با چشمانى گريان و دلى بريان در برابرش ايستادم و گفتم : ( 2 ) « يا امتاه ! جحدوا و اللَّه حقّنا ، يا امتاه ! بدّدوا و اللَّه شملنا ، يا امتاه ! استباحوا و اللَّه حريمنا ، يا امتاه ! قتلوا و اللَّه الحسين ابانا . »
مادر جان ! مادر ! به خداى سوگند كه حقوق ما را انكار و پايمال ساختند ! مادر جان ! مادر ! به خداى سوگند كه گروه ما خاندان پيامبر و نسل او را بيدادگرانه پراكندند ! مادر جان ! مادر ! به خداى سوگند كه حريم حرمت ما را شكستند و بر ما ستم روا داشتند ! مادر جان ! مادر ! به خداى سوگند ، پدر گرانقدرم ، حسين را با لب تشنه كشتند !
مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي ) — صفحة 352
مساهمون: على كرمى
ص٣٥٢