جرقّههاى بيدارى و فريادهاى اعتراض
( 1 ) از « نوار » ، همسر « خولى » ، آوردهاند كه :
شامگاه تيرهء روز عاشورا بر كوفه سايه افكنده بود كه « خولى » به خانه آمد و سر مقدّس حسين عليه السّلام را به همراه خويش آورد و پس از قرار دادن آن در زير تشتى ، خود به بستر رفت .
من به او گفتم : كجا بودى و چه خبر آوردهاى ؟
گفت : با ثروتى جاودانه آمدهام و دارايى پايان ناپذيرى برايت آوردهام ! اين سر حسين است كه با خود آورده و زير تشت نهادم تا فردا به بارگاه « عبيد » ارمغان برم و پاداشى بسيار بگيرم ! با شنيدن اين خبر ، بر او خروشيدم كه : واى بر تو ! هزاران واى بر تو ! مردم به هنگام بازگشت از سفر براى همسر و فرزندان خويش زر و سيم به ارمغان مىآورند ، امّا تو تاريك انديش و تيره بخت سر مقدّس حسين ، پسر پيامبر خدا را به خانه آوردهاى ! ! اى نفرين بر تو باد با اين ارمغان و هديهات ! به خداى سوگند كه ديگر هيچ عاملى سر من و تو را بر يك بالش گرد نخواهد آورد ؛ و ديگر براى هميشه از تو دورى خواهم گزيد و با تو زندگى نخواهم كرد و براى هميشه از تو بيزارم ! آن گاه از بستر خويش برخاستم و كنار آن طشت - كه سر مقدّس را در آنجا نهان كرده بود - نشستم و در آنجا مجلس سوگوارى بر پا داشتم و گريستن آغاز كردم .
به خداى سوگند كه در همان هنگام مىديدم كه نورى تابناك و فروغى زيبا بسان ستونى روشنگر ، از آسمان به سوى تشت مىتابد و پرندگان سپيد رنگ و زيبايى بر گرداگرد آن تشت نگريستم كه پرواز مىكنند ؛ و چنان مىنمود كه گويى در جهانى ديگر قرار گرفتهام و دنيايى ديگر را نظاره مىكنم .
بامداد آن شب تيره از راه رسيد و « خولى » آن سر مبارك را به بارگاه « عبيد » برد و در برابر او بر زمين نهاد .