( 1 ) شگفتا ! شما بر ما گريه مىكنيد ؟
پس چه كسى جز شما ، عزيزان ما را به خاك و خون كشيده است ؟
آيا جز شمايان ؟ ! « تبكون علينا و من قتلنا غيركم ؟ »
سخنان شورانگيز پيامرسان عاشورا
« اسحاق سبيعى » از « خزيم اسدى » - كه خود به هنگام ورود كاروان اسيران به دروازهء كوفه حضور داشته - در اين مورد آورده است كه : خودم دخت فرزانهء امير مؤمنان ، « زينب » ، را - كه گويى كاروانسالار اسيران آزاديبخش بود - ديدم . بانوى بانوان سراپا پوشيده و دنيايى از وقار و شكوه و شهامت بود و به خداى سوگند ، بانويى دانشورتر و درايتمندتر و سخنورتر از او هرگز نديدم ! او به گونهاى شهامتمندانه و پرشور و رسا سخن مىگفت كه گويى هنر سخنورى را از پدرش على عليه السّلام فرا گرفته و زبان رساى او در كامش بود و انسان را به ياد آن امير سخن مىانداخت .
آن انسان و الا با اشارهء دست ، مردم را به سكوت فرا خواند ؛ و شگفتا از اشارهء او كه نفسها را در سينهها زندانى ساخت و زنگها را بر گردن شتران متوقّف كرد و از آن سيل جمعيّت و انبوه دژخيمان خشونتكيش اموى ، ديگر نه صدايى برآمد و نه نفسى ! ( 2 ) « و رأيت زينب بنت علىّ عليه السّلام فلم أر خفرة أنطق منها ، كأنّما تفرع عن لسان أبيها ، فأومأت إلى النّاس أن اسكتوا ، فسكنت الأنفاس ، و هدأت الأجراس . . . . »
آن گاه آن پيام رسان نهضت اصلاحطلبانه و عدالتخواهانه و ظلم ستيز عاشورا ، سخن شورانگيز و شعور آفرين خويشتن را بدين گونه آغاز كرد :
« الحمد للَّه ربّ العالمين و صلّى اللَّه على محمّد خاتم المرسلين ، امّا بعد ، يا اهل الكوفة ! يا اهل الختل و الغدر ! أ تبكون ؟ فلا رقأت الدّمعة و لا هدأت الرّنّة ، انّما مثلكم كمثل الّتى
نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً ، تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ
، الا و هل فيكم الّا الصّلف و النّطف ، و الصّدر الشّنف ، و ملق الاماء و غمز الاعداء أو كمرعى على دمنة ، أو كفضّة على ملحودة ؛ ألا ساء ما قدّمت لكم أنفسكم ان سخط اللَّه عليكم و في العذاب أنتم خالدون .