به « عمر بن سعد » نمود كه : خداى تو را به راه صلاح آورد آيا براستى با اين بزرگمرد تاريخ خواهى جنگيد ؟ ( 1 ) « اصلحك اللَّه أ مقاتل أنت هذا الرّجل ؟ » او پاسخ داد :
« اى و اللَّه قتالا أيسره أن تسقط الرءوس . . . »
آرى ، به خداى سوگند با او خواهم جنگيد و پيكارى سخت در پيش است كه آسانترين مرحله آن فرو افتادن سر و دستها از پيكرها خواهد بود .
« حرّ » گفت :
« أ فما لكم فيما عرضه عليكم رضى ؟ » آيا پيشنهادهاى منطقى و مسالمتآميز و اصلاحگرانه و حكيمانهء او شما را راضى نمىكند تا از يك فاجعهء هولناك جلوگيرى كنيد ؟
« عمر » گفت :
« لو كان الآمر لى لفعلت ، و لكن أميرك أبى . »
اگر كار در دست من بود چرا ، مىپذيرفتم و از تلاش خيرخواهانهء او براى جلوگيرى از فاجعه ، استقبال مىكردم . امّا دريغ كه من ديگر اختيارى ندارم و امير شما « عبيد » از پذيرش حق و عدالت سرباز مىزند .
( 2 ) « حرّ » اندوه زده و نگران بازگشت و در كنار سپاه در نقطهاى ميان ياران خود ايستاد ، امّا از اين پس مىكوشيد تا راه خويش را از گمراهان و دنياپرستان جدا كند و بدان مىانديشيد كه سرنوشت ديگرى براى خويش رقم زند .
از اين رو بتدريج خود را از آنان دور مىساخت و به سوى اردوگاه نور نزديكتر مىشد .
« مهاجر بن اوس » كه پسر عموى حرّ بود ، او را اندوهزده و نگران ديد . به همين جهت به او نزديكتر شد و از او پرسيد : در انديشهء چه كارى هستى ؟
آيا مىخواهى به حسين عليه السّلام يورش برى ؟
« حرّ » پاسخ او را نداد و بجاى پاسخ ، بند بند وجودش به لرزه درآمد .
« مهاجر » گفت : راستى كه از كار تو در شگفتم ؛ به خداى سوگند هرگز تاكنون تو را در شرايطى كه اينك مىنگرم نديدهام ! اگر از من پرسيده مىشد كه شجاعترين مرد
مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي ) — صفحة 215
مساهمون: على كرمى
ص٢١٥