طرفى كه عبد الرحمن عوف در آن است در نظر بگيرند . و به ابو طلحه انصارى فرمان داد كه با پنجاه تن از مردان انصارى شمشير به دست بر در اتاقى كه اين شش تن در آن مىنشينند بايستند تا اينان به شورا پردازند و يكى را از ميان خود به خلافت برگزينند . پس اگر پنج تن از آنان بر خليفه قرار دادن يكى متفق شدند و تنها يكى از آنان به اين امر تسليم نشد گردن او را بزن و اگر چهار تن متفق شدند و دوتا از آنان گردن ننهادند آن دو تن را بكش و اگر سه تن با كسى موافقت كردند و سه تن ديگر مخالفت پس رأى گروهى را در نظر بگير كه عبد الرحمن بن عوف در ميان آنهاست و اگر آن سه تنى كه بر خلاف گروه عبد الرحمن بن عوف رأى دادهاند به مخالفت پرداختند گردن هر سه تن را بزن و اگر سه روز گذشت و اين شش تن كسى را انتخاب نكردند گردن هر ششتاى آنها را بزن و مسلمانان را واگذار تا يكى را از ميان خود به عنوان خليفه برگزينند . عمر تمام اين شش تن را فراخواند و آنان نيز به نزد او رفتند . سپس عمر بنابر روايت جاحظ در كتاب سفيانيه و يا روايت ديگران در باب فراست عمر ، عمر براى هريك عيب و ايرادى عنوان كرد به زبير گفت : اما تو فوقس لقس ( كسى كه بر مردم عيبجويى كند و بر آنان لقب نهد ) هستى . مؤمن الرضا و كافر الغضب مىباشى ، روزى انسانى و روزى ديگر شيطان . و به طلحه گفت : رسول خدا مرد درحالىكه به خاطر سخنى كه تو در روز نزول آيهء حجاب بر زبان راندى بر تو خشمگين بود . ( مقصود عمر اين سخن طلحه بود : حجاب اينان امروز براى پيامبر چه فايدهاى دارد ؟ او فردا مىميرد و ما زنان او را به همسرى مىگيريم . ) همچنين عمر بن سعد گفت : تو اهل شكار و توبرهء صيد و تير هستى و تو كجا و خلافت و رسيدگى به امور مردم كجا . آنگاه به عبد الرحمن بن عوف رو كرد و پس از ستايش از ايمان او گفت : اين امر خلافت شايستهء كس ضعيفى مانند تو نيست و به على گفت : به خدا اى كاش تو اهل شوخى نبودى . به خدا اگر تو خلافت را بر عهده گيرى مردم را به سوى حقيقت روشن و راهى درخشان رهنمون مىشوى . و به عثمان چنين گفت : گويا قريش مىخواهد پذيرش خلافت را به گردن تو بيندازد . پس تو هم بنى اميه و فرزندان ابو معيط را بر گردن مردمان سوار مىكنى و فىء را به آنان مخصوص مىدارى .
طبرى در تاريخش از عمرو بن ميمون اودى در حديثى روايت كرده است كه آنان رفتند و به عمر گفتند : اى امير المؤمنين اى كاش به ما وصيتى مىكردى : شما را جمع آوردم تا مردى را كه سزاوارترين شماست كه به حق راهنماييتان مىكند بر شما ولايت دهم ( و به على اشاره كرد . ) پس بيهوشى مرا گرفت و مردى را ديدم كه به باغى كه در آن درختهايى كاشته بود ، داخل شد . شكوفه و ميوه همه را چيد . پس آنها را با خود مىبرد و يا زيرش مىريخت . پس دانستم كه فرمان الهى چيره شده و عمر رفتنى است . من نمىخواهم چه زنده بمانم و چه بميرم كسى را بر شما قرار دهم . شما براى تعيين خليفه رأى اين شش تن را لحاظ كنيد .
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 430
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٤٣٠