11 . در كتاب اعلام الموقعين نقل شده است كه گفت : قضيهاى را به محضر عمر ارجاع دادند كه مردى توسط زن پدر و دوست وى كشته شد . پس عمر در حكم اين قضيه ترديد كرد كه آيا مىتوان عدهاى را به خاطر قتل يك تن كشت . پس على به او گفت : اگر عدهاى در دزديدن شترى همكارى كنند و هريك عضوى از آن را بردارند آيا تو دست همه را قطع مىكنى ؟ عمر پاسخ داد : آرى . على فرمود : حكم اين قضيه مانند همان است . بنابراين عمر به راى على عمل كرد و به عامل خود نوشت كه هر دو را بكشد و اگر هم همهء اهل صنعا در اين قتل همداستان بودهاند بايد همهء آنان را بكشى .
12 . در كتاب الاذكيا نوشتهء ابن جوزى آمده است : سماك بن حرب از حنيش بن معتمر روايت كرد كه دو مرد صد دينار نزد يكى از زنان قريش گذاردند و به او گفتند : اين پول را به يكى از ما بازمگردان مگر آنكه هر دو براى گرفتن آن نزد تو بازآييم . پس يك سال گذشت و يكى از آن دو به نزد زن آمد و گفت : دوست من مرد . اينك صد دينار را به من بازگردان . زن از دادن دينارها خوددارى كرد و گفت : شما خود گفتيد كه اين پول را به يكى از شما ندهم . آن مرد به خانواده و همسايگان آن زن امانتدار متوسل شد و آنان زن را وادار كردند تا دينارها را به آن مرد بپردازد . سپس يك سال ديگر گذشت كه شخص دوم به نزد زن آمد و گفت : دينارها را به من بپرداز . زن پاسخ داد : دوست تو نزد من آمد و گفت تو مردهاى و من دينارها را به او بازپس دادم . پس بين آنان جنجال درگرفت و كار به عمر بن خطاب كشيد . وى خواست ميان آنان قضاوت كند كه زن گفت : تو را به خدا ما را به سوى على ارجاع بده . عمر نيز چنين كرد .
على با شنيدن ماجرا دانست كه آن دو مرد قصد فريب زن را داشتهاند . ازاينرو فرمود : آيا شما نگفته بوديد كه اين پول را به يكى از ما پرداخت مكن ؟ مرد گفت : آرى . فرمود : پس تو چيزى در نزد ما ندارى برو و دوستت را بياور تا دينارهايتان را به شما پرداخت كنيم .
13 . همچنين در مناقب از قاضى نعمان در شرح الاخبار از عمر بن حماد قناد به سند خود از انس روايت شده است كه گفت : در منى با عمر بودم كه اعرابى با چارپايى سررسيد . عمر به من گفت از او بپرس آيا آن چارپا را مىفروشد ؟ من نيز از اعرابى اين پرسش را كردم و گفت : آرى . پس عمر آن را چهارده بعير خريد . سپس گفت : اى انس اين را به چارپايان ملحق كن . پس اعرابى گفت : احلاس ( گليمى كه زير پالان مىنهند ) و پالان آن را از چارپا جدا كن و بده . عمر جواب داد : من اين حيوان را با احلاس و پالان خريدم . پس على را به عنوان حكم قرار داد . اعرابى گفت : من شرط كردم كه پالان و احلاس اين شتر را بازگردانم . عمر گفت : خير ، على فرمود : پالان و احلاس را به اين مرد بده و براى تو فقط شتر است . عمر گفت : اى انس پالان و احلاس را به اين اعرابى بازگردان و شتر را به چارپايان ملحق كن . من نيز چنين كردم .
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 428
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٤٢٨