همين كه عمر جان سپرد ابو طلحه اين شش تن را جمع كرد و خود همراه با پنجاه تن از مردان انصار شمشير به دست بر در اتاق شورا بايستاد ، طلحه گفت : من حق خود را از اين شورا به عثمان مىبخشم . زبير نيز گفت : من نيز حق خود را به على بخشيدم . سعد بن ابى وقاص گفت : من نيز حق خود را به پسر عمويم عبد الرحمن مىبخشم ( اين هر دو از بنى زهره بودند . ) آنگاه عبد الرحمن به على و عثمان رو كرد و گفت : كدام يك از شما كناره مىگيرد و خود صاحب اختيار است . اما آنان پاسخى نگفتند . عبد الرحمن گفت : من شما را شاهد مىگيرم كه من نيز خود را از خلافت كناره مىكشم تا يكى از اين دو انتخاب شوند . آن گاه به على گفت : اگر تو بر كتاب خدا و سنت رسول و سيرهء شيخين عمل مىكنى با تو بيعت كنم . على پاسخ داد : من بر كتاب خدا و سنت رسول او و اجتهاد خود عمل مىكنم . در روايت طبرى آمده كه عبد الرحمن گفت : بر مبناى كتاب خدا و سنت رسول او و روش دو جانشين پس از وى عمل مىكنى ؟ على پاسخ داد : من اميدوارم به اندازهء علم و توانم عمل كنم . در روايت ديگرى از طبرى آمده است كه على پاسخ داد : خداوندا ! نه اما به اندازهء توانايى و كوشش خود عمل مىكنم ، در روايت ابن اثير در اسد الغابه آمده است : از على پرسيد آيا با تو بر مبناى رعايت كتاب خدا و سنت پيامبرش و سيرهء شيخين بيعت كنم ؟ على پاسخ داد : تا آنجا كه بتوانم . پس عبد الرحمن به عثمان رو كرد و گفت : آيا با تو بر مبناى رعايت كتاب خدا و سنت پيامبرش و سيرهء شيخين بيعت كنم ؟ پاسخ داد : آرى . و عبد الرحمن با او بيعت كرد و گفت : سلام بر تو باد اى امير المؤمنين . طبرى نوشته است : پس از انتخاب عثمان على فرمود : من خلافت را به شما ارزانى داشتم . اين نخستين روزى نيست كه شما در آن بر ما چيره شديد . پس بردبارى زيباتر است و خداوند بر آنچه تو مىگويى براى يارى من كافى است . عبد الرحمن گفت : اى على خودت را در راه ديگرى قرار مده . پس مقداد گفت : اى عبد الرحمن ! به خدا قسم على را از كسانى كه به حق داورى مىكنند ، وانهادى و از او عدول كردى ؟ ! عبد الرحمن پاسخ داد : اى مقداد من براى مسلمانان اجتهاد كردم . پس مقداد گفت :
مانند آنچه را پس از پيامبر بر سر اهل اين خانه ( اهل بيت ) آمد ، نديده بودم . من از كار قريش در شگفتم آنان كسى را كنار زدند كه من داناتر و قضاوتكنندهتر از او به عدل كسى را نمىشناسم . به خدا اى كاش مىتوانستم او را يارى كنيم .
گفته مىشود : على به عثمان گفت : به خدا تو اين كار را نكردى جز آنكه تو هم انتظار داشتى آنچه را دوست شما دو تن از دوست ديگرش اميدوار بود . ( دق اللّه بينكما عطر منشم ) [ وقت دشمنى سخت اين ضرب المثل را مىگويند ] . گفته شده است : پس از اين واقعه ميان عثمان و عبد الرحمن به هم خورد و هيچكدام با ديگرى صحبت نكردند تا آنكه عبد الرحمن مرد . در تاريخ ابو الفدا نوشته شده است : چون عثمان ولايت شهرها را به قوم و خويشانش
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 431
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٤٣١