14 . در مناقب به نقل از كتاب مذكور آمده است ، ابو عثمان نهدى گفت : مردى نزد عمر آمد و گفت : من همسر خود را در زمان شرك يك بار طلاق گفتم و در دورهء اسلام هم دوباره طلاق گفتهام . پس عمر از دادن حكم خاموش ماند . مرد به او گفت : در اينباره چه مىگويى ؟
عمر پاسخ داد : من نيز مانند تو هستم . تا آنكه على بن ابيطالب بيامد و آن مرد از او پرسيد على پاسخ داد : اسلام ماقبل خود را محو كرد و او هنوز همسر تو است و يك طلاق ديگر هنوز باقى است .
15 . همچنين در مناقب به نقل از دو كتاب سابق الذكر آمده است : عمر بن حماد به اسناد خود از عبادة بن صامت نقل كرده : گروهى از حجاج شامى درحالىكه لباس احرام به تن داشتند به آشيانهء شترمرغى برخورد كردند و در آن پنج تخم يافتند و آنها را سرخ كرده تناول كردند . سپس گفتند : اشتباه كرديم و به صيد پرداختيم و حال آنكه ما محرم بوديم . پس به مدينه آمدند و در آنباره از عمر پرسش كردند . عمر گفت : به حكم عدهاى از اصحاب رسول خدا توجه كنيد . چون اصحاب مسئلهء آنان را پرسيدند . هريك چيزى گفتند و به اختلاف افتادند . عمر گفت : حال آنكه مختلف شديد اينجا مردى است كه هرگاه ما در چيزى اختلاف كنيم از وى مىپرسيم و او در آنباره به ما حكم مىدهد . پس مركبى به عطيه از زنى گرفت و سوار آن شد و با آن قوم روانه شد تا به نزد على رسيدند . على در آنهنگام در ينبع بود و به سوى آنان آمد و او را دريافت و گفت : چرا به دنبالم نفرستادى تا بيايم . گفت : حكم در خانه مىآيد و دربارهء آن مسئله از او پرسيدند . على ( ع ) پاسخ داد به آنان دستور بده كه پنج شتر بگيرند و آنها را به جفتگيرى بيندازند . پس چون كرههايى زاييدند آنها را در مقابل كارى كه كردهاند قربانى كنند . عمر گفت : اى ابو الحسن : شتر قد تجهض . على نيز فرمود : تخم نيز از بين رفته است . آنگاه عمر گفت : براى همين به ما دستور دادهاند كه از تو پرسش كنيم .
16 . داورى او دربارهء زن ديوانهاى كه مرتكب زنا شده بود .
17 . داورى او دربارهء زنى كه در شش ماهگى طفل خود را زاده بود .
18 . داورى آن حضرت دربارهء زن باردارى كه زنا كرده بود . اين سه نكتهء اخير در نكتهء سيزدهم از بيان فضايل و مناقب على بيان شد كه مىتوانيد به آن مراجعه فرماييد .
شورا
چون عمر در اواخر سال 23 مجروح شد تعيين خليفه را به عهده شورايى مركب از شش تن به نامهاى على و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمن بن عوف نهاد و گفت : رسول خدا از اين شش تن راضى بود و مرد . در روايتى ديگر آمده است كه گفت : اين عده از اهل بهشتند و دستور داد كه رأى اكثريت را در نظر گيرند و اگر آرا مساوى بود رأى