اى على ! به خدا سوگند او پسر من است . اما من به خاطر سياهچردگى او اين امر را كتمان مىكردم .
9 . در مناقب ابن شهرآشوب از مهنا بن عبد الرحمن بن عايد ازدى روايت شده است :
سارقى را نزد عمر بن خطاب آوردند وى دست دزد را بريد . پس از مدتى همان كس را براى بار دوم به جرم دزدى نزد عمر آوردند . او باز هم دست آن مرد را بريد و براى بار سوم همان مرد را به خاطر سرقت نزد عمر آوردند . او باز هم مىخواست عضوى از سارق را قطع كند كه على فرمود : چنين مكن تو دست و پاى او را قطع كردهاى بلكه او را حبس كن .
10 . در كتاب عجائب احكام امير المؤمنين از محمد بن ابى عمير از معاوية بن وهب از ابو عبد الله نقل شده كه فرمود : دخترى را نزد عمر آوردند و گواهى دادند كه زنا داده است .
اين دختر يتيم بود و مردى از او نگهدارى مىكرد كه بيشتر اوقات در خانواده حضور نداشت . پس آن دختر بزرگ شد و همسر آن مرد از بيم آنكه شوهرش با آن دختر ازدواج نكند به آن دختر شراب نوشانيد و زنان را صدا كرد و آنان او را نگه داشتند و آن زن پردهء آن دختر را با انگشت پاره كرد . چون شوهرش بازگشت همسر وى آن دختر را به زنا متهم كرد و به عنوان گواه زنانى را كه با وى همدست بودند فراخواند . اين قضيه به عمر ارجاع شد . وى به آن مرد گفت : ما را به نزد على ببر . پس على به همسر آن مرد گفت : آيا تو گواهى دارى ؟
زن پاسخ داد : اينان همسايگان منند كه بر صدق اين گفته شهادت مىدهند . پس على آنان را احضار كرد و شمشيرش را از نيام بيرون كشيد و آن را در پيش رويش افكند . سپس به هريك از شاهدان امر كرد تا به اتاقى بروند و همسر مرد را فراخواند و او را به هر طرف گردانيد . اما آن زن از سخن خود برنگشت . پس على آن زن را به اتاقى برد كه دختر در آن بود و يكى از شاهدان را خواست و گفت : آيا مىدانى كه من على بن ابيطالب هستم و اين شمشير من است و نيز دانستى آنچه را همسر اين مرد بازگفت و حقيقت را بيان كرد و از على امان خواست و اگر راست نگويى اين شمشير را از خون تو سيراب مىكنم . پس آن زن به عمر متوسل شد و گفت : اى امير المؤمنين ! راست مىگويم به شرطى كه مرا امان دهى . على فرمود : پس راست بگو . گفت : نه به خدا چون آن زن زيبايى هيئت اين دختر را ديد ترسيد شوهرش به خطا بيفتد . پس به آن دختر شراب نوشانيد و ما را صدا كرد . ما نيز اين دختر را گرفتيم و آن زن با انگشتش اين دختر را افضا كرد . على ( ع ) فرمود : الله اكبر . و بر همسر آن مرد اجراى حد قاذف را مقرر داشت و بر او پرداخت تمام عقر ( كابين كه به شبه وطى يا به وطى غصب واجب شود ) را كه چهارصد درهم بود واجب كرد و فرمان داد تا زن از مرد جدا شود و آن مرد هم همسرش را طلاق گويد و اين دختر يتيم را به همسرى خود گيرد و على مهر آن دختر را داد .
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 427
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٤٢٧