تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
زن را در ميان طايفه‌اش رسوا كند . او زنى از قريش بود كه هرگز ازدواج نكرد و او در ملك صاحبش بود . پس عمر گفت : اين پسر را به زندان ببريد تا از شهود پرسش كنيم . پس اگر شهادت آنان درست بود اين پسر را حد افترا مىزند . آن‌گاه آن پسر را به زندان افكندند . على با آنان برخورد كرد . آن پسر به وى گفت : اى پسر عموى محمد ، من پسرى ستمديده‌ام . پس على به عمر گفت آيا به من اجازه مىدهى كه ميان آنان داورى كنم ؟ عمر گفت : سبحان الله چرا نه ؟ ! حال آنكه شنيدم رسول خدا مىفرمود : داناترين شما على بن ابيطالب است . على از آن پسر پرسيد حرف تو چيست ؟ آن پسر سخنان سخت خود را تكرار كرد . آن گاه على از زن پرسيد : تو چه مىگويى ؟ زن نيز سخنان خود را گفت . على از زن پرسيد آيا تو شاهد هم دارى ؟ گفت : آرى . پس چهل تن به عنوان شاهد پيش آمدند و همان شهادت نخست خود را تكرار كردند . على با شنيدن سخنان آنان فرمود : به خدا سوگند امروز ميان شما در اين‌باره چنان داورى كنم كه خداوند بر آن خشنود شود . سپس از آن زن پرسيد : آيا تو ولى هم دارى ؟ گفت : آرى اينان برادران من هستند . على به آنان گفت : فرمان من در مورد شما و اين زن نافذ است . گفتند : آرى . پس گفت : من خدا و رسولش و مسلمانان حاضر در اين مكان را شاهد مىگيرم كه اين زن را با قرار دادن چهارصد درهم پول نقد از مال خود به ازدواج اين پسر درآوردم . اى قنبر درهمها را بياور . قنبر نيز پولها را آورد و على آن را به پسر داد و به او گفت اين پولها را در دامن همسر خود بريز و اكنون دامادى . پسر پول را در دامن زن ريخت و دست او را گرفت و گفت برخيز . زن فرياد زد الامان الامان اى پسر عموى محمد تو مىخواهى مرا به ازدواج فرزندم درآورى ؟ به خدا سوگند اين پسر من است . مرا به ازدواج آدم پست و فرومايه‌اى درآوردند و من از او اين پسر را زاييدم و چون اين پسر اندكى بزرگ شد به من دستور دادند او را از خود برانم . پس عمر ندا داد : « واى به عمر ! اگر على نبود هر آينه عمر هلاك شده بود » . ابن شهرآشوب نيز اين روايت را از كتاب حدايق ابو تراب خطيب نقل كرده و در كتابهاى كافى و تهذيب به نقل از عاصم بن ضمره مانند اين روايت نيز آمده است . 8 . از ابن قيم جوزيه در كتاب السياسة الشرعيه آمده است : مردى سياه‌چرده زنى را به همسرى خود درآورد . آن‌گاه اين مرد به جنگ رفت و بازگشت و زن نيز كودكى سياه زاييد و او را مورد سرزنش قرار مىداد . چون كودك بزرگ شد آن زن را به محضر عمر برد اما نتوانست ادعاى خود را اثبات كند و نزديك بود خواستهء زن تحقيق يابد كه على دانست چرا آن زن در مخفى كردن حقيقت تلاش مىكند . پس به آن پسر فرمود : آيا دوست ندارى من پدر تو باشم و حسن و حسين برادران تو باشند : گفتند چرا مىخواهيم . پس على فرمود : من اين كنيزم را بر اين مقدار مهريه به همسرى اين پسرم درآوردم . پس زن از جا پريد و گفت : آتش