على نيز چنين كرد . ( ديه طفل مقتول را از عمر گرفت و به آن زن داد . )
جمعى از راويان از جمله اسماعيل بن صالح از حسن مانند اين روايت را نقل كرده و گفته است غزالى به همين ماجرا در كتاب احياء العلوم اشاره كرده است .
3 . در مناقب ابن شهرآشوب ذكر شده است : مرد و زنى را به نزد عمر آوردند . مرد به آن زن گفت : اى زناكار . زن نيز پاسخ داد : تو از من زناكارترى . پس عمر دستور داد تا هر دو را حد بزنند . اما على فرمود : شتاب مكنيد : زيرا بر زن بايد دو حد جارى كرد . يكى به خاطر اتهامى كه بر مرد وارد كرد و ديگرى به خاطر اقرارش بر زناكارى خود و بر مرد اقامهء حدى واجب نيست .
4 . در مناقب از حضرت رضا نقل شده است كه فرمود : عمر دربارهء پسر كوچكى كه با زن شوهردارى زنا كرده بود حكم داد كه آن زن را رجم كنند . اما على فرمود : رجم واجب نيست بلكه بايد حد اجرا كرد زيرا آنكس كه با زن زنا كرده مدرك نبوده است .
5 . در مناقب همچنين آمده است : عمر دربارهء مرد متأهلى كه در مدينه مرتكب زنا شده بود حكم رجم صادر كرد . اما على فرمود : در اينباره رجم صحيح نيست زيرا او از خانوادهاش دور بوده است بلكه بايد بر او حد زد . آنگاه عمر گفت : خدا مرا در برابر مشكلى قرار نداد مگر آنكه ابو الحسن در كنار آن باشد .
6 . در عجائب احكام امير المؤمنين آمده است : على بن ابراهيم از پدرش از محمد بن ابى عميره از عمر بن يزيد از ابو المعلى از ابو عبد الله نقل كرده است كه : زنى را كه عاشق انصارى شده بود نزد عمر آوردند . آن زن چارهاى نيافت . آنگاه سفيدهء تخممرغ را بر جامهاش ريخت و آن سفيده خشك شد . سپس به نزد عمر آمد و گفت اى امير المؤمنين : اين مرد مرا در فلان جا گرفت و با من زنا كرد . پس عمر تصميم به مجازات انصارى گرفت . آن انصارى گفت : اى امير المؤمنين دربارهء من بيشتر تحقيق كن . عمر به على گفت : اى ابو الحسن تو چه مىگويى ؟ على ( ع ) بر اثر سفيدهء تخممرغ به جامهء زن نگاه كرد و گفت :
براى من آب بسيار داغ بياوريد . پس دستور داد تا آن آب را بر سفيدى ريختند و ديدند كه آن سفيدهء تخممرغ بوده است . و زن نيز به آن اقرار كرد .
7 . در سند مذكور همچنين آمده است : از على بن ابراهيم از ابو اسحاق سبيع از عاصم بن حمزه نقل شده است كه گفت : از پسرى در مدينه شنيدم كه مىگفت اى حاكم الحاكمين بين من و مادرم به حق حكم كن . عمر گفت : اى پسر چرا به مادرت نفرين مىكنى ؟ پسر گفت : مادرم مرا نه ماه حمل كرد و دو سال تمام شير داد و چون باليدم مرا طرد كرد و از من كناره گرفت . پس آن زن چهار برادر و چهل شاهد آورد كه به سود آن زن شهادت بدهند كه او اين بچه را نمىشناسد و اين بچه شاكى مظلومى است كه مىخواهد آن
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 425
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٤٢٥